تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - love & murder_e.p1
بله دوستان با داستان جدید اومدم
هنوزخودم نمیدونم چند قسمته ولی کوتاهه
قسمت اول
قدم بعدی را به جلو بر میدارم. ترس مبهمی که انعکاسش توی سرم , قلبم , و همه ی وجودم میپیچد تمامی ندارد !
به دور و بر نگاهی می اندازم : فضا زیادی خاکستری ست !
قدم بعدی .......
به پاهایم نگاه میکنم : زیادی رنگ پریده اند ! نکند مرده ام ؟؟!!
قدم بعدی.........
این ترس لعنتی اشتیاق قلبم برای دیدنش را سرکوب میکند ! چه مرگم شده ؟؟
قدم بعدی .........
چقدر فضا درهم برهم است !! چرا انقدر سرد است ؟؟ نکند زمستان شده ؟؟
قدم بعدی.........
عطر خوبش توی فضا پیچیده و کمی ارامم میکند ! حتما خودش همین اطراف است .
قدم بعدی .........
چهره ی معصومش با لبخند خاص همیشگی! فقط عرض این خیابان لعنتی و بعد توی اغوش گرمش فرو میروم !
قدم بعدی ..........
برایم دست تکان میدهد و به سمتم می اید .
قدم بعدی ............
این بوق ازار دهنده ی ممتد از کدام گوری می اید ؟؟
قدم .......
این صدای بلند و ناگهانی و بعد ............
..........................................
در اتاق را باز میکند و پشت سرش میبندد . سوزن باریک سرنگ را توی بازویش فرو میکند , کاری که همیشه میکند !
تکراری که هر شب باز هم تکرارمیشود!
نگاهش میکند . دارو دارد کم کم اثر میکند . دیگر فریادی درکار نیست و پلک هایش سنگین میشود !اینجوربهتراست !
تنهایش میگذراد. در را باز میکند و پشت سرش میبندد .
قدم توی راهروی نیمه تاریک میگذارد و مسیرش به جلو را درپیش میگیرد .
صدای قدم هایش توی فضای سردوسنگی راهروی تیمارستان انعکاس ایجاد میکند !...............
..................................................
دکتر جوان به ارامی در اتاق را باز میکند . به هیکل نحیفش خیره میشود که چطور در سکوت سرد همیشگیش کنار
پنجره بزرگ نشسته
-امروز چطوری ؟
نگاه گذرایی به دکترمی اندازد و دوباره به منظره ی بیرون خیره میشود
-مثل همیشه !
-رکود نا امید کننده ایه !
توجهی به حرفش نمیکند .
-میخوام فشارتو بگیرم
مثل کودکی مطیع دستش را جلو می اورد.
از اتاق خارج میشود و در را پشت سرش میبندد.تنهایش میگذارد !
.
.
-یعنی هیچ فرقی نکرده دکتر؟؟
-چرا ! اتفاقا اروم تر شده. الان تنها فریادهاش مربوط به کابوس های شبانه شه که خوب هر شب صحنه ی مرگ اون
براش تکرارمیشه و بقیه شم که خودتون میدونین ولی........
-ولی چی ؟؟
-این ارامش کمی منو میترسونه ! این سکوت ! نمیدونم چی تو ذهنش میگذره ! ولی با توجه به شرایط شاید خونه براش بهتر
باشه . امروز میتونید ببریدش . فقط هر اتفاقی افتاد به من خبر بدین , عصبیش نکنین , سعی کنین هر چیزی از اون که
دوروبرش هست ازش دورکنین . در کل محیط ارومی براش فراهم کنین و داروهاش هم که نباید فراموش بشه .
-ازتون ممنونم دکترکیم . شما خیلی کمک کردین .
-امیدوارم حالش بهتر بشه .
هرچند زیاد به حرفش امیدوار نبود و این حس ازار دهنده ی لعنتی ......
.
.
ازپنجره به حیاط بزرگ خیره شده بود . حس جدیدی که داشت برای خودش هم عجیب بود!
بیشتر به سمت پنجره خم شد . نفسش به شماره افتاد ! خودش بود ! انقدر شباهت حتی از این فاصله , متعجبش کرده بود !
لعنت !
-حالت خوبه ؟؟
با ترس به طرف دکترش برگشت
-ا ا  ارره !
-اتفاقی افتاده ؟
دوباره نگاهی به پایین انداخت و لبخندی زد
-نه !!!
-امروز میتونی بری
-خوبه !
-ببین هیوک باید به خودت کمک کنی . تمام سعی تو بکن . ازت میخوام که این کارو بکنی باشه ؟؟
با همان لبخند سرش را تکان داد
-فقط اروم باش و داروهات رو به موقع بخور
و زمزمه وار ادامه داد : هرچند حس خوبی ندارم !!
-میتونم حاضرشم ؟؟
از این عجله متعجب شد !
-البته
و باز تنهایش گذاشت
.
.
وارد حیاط بزرگ شد . هنوز همان جا نشسته بود . باز هم لبخندی که حتی برای خودش عجیب بود
-بابا تو برو من الان میام
-مطمئنی؟؟
-اره
به سمت پسر که روی نیمکت فلزی نشسته بود رفت
-سلام
پسر سرش را بلند کرد.چیزی توی سینه اش پایین ریخت ! چقدرشباهت !!
پسرلبخند زد : سلام
-شما خیلی شبیه یکی از دوست های منین , خیلی زیاد !
سعی کرد ارام و طبیعی رفتارکند !
-اوه جالبه !
-میتونم اسمتون رو بدونم ؟؟
-چانگمین
دستش را به طرف پسر گرفت : خوشبختم چانگمین . من هیوکی هستم
پسر لبخندی زد و دستش را فشرد
-خوشحال میشم اگربازم ببینمت . میدونی من دوستم رو خیلی دوست داشتم ....
و درچشم های پسر خیره ماند
-اوه البته خوشحال میشم
.
.
دکترکیم هیچول از پنجره ی بزرگ تیمارستان به رفتاردوستانه ی هیوکی خیره شده بود . با خودش زمزمه کرد
اون پسر شبیه ش نیست ؟؟
.
.
به سمت ماشین رفت و به شماره ی چانگمین خیره شده بود !
-بریم
چانگمین شبیه ش بود ولی خودش نبود !! سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشم هایش را بست .



طبقه بندی: love & murder،

تاریخ : 1392/04/18 | 10:36 ب.ظ | نویسنده : loosifer | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.