تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - meet
ادامه ی داستاااان


 

یک هفته ی دیگه گذشت و این بار متفاوت از تمام عادت هام ! پشت چراغ قرمز ماتم نبرد! دیگه هرزگی های اون عوضی برام
مهم نیست ! وقتی با هیومین هستم بیشتر از همیشه میخندم ! و وقتی پیش مادرم میرم احساس ارامش بیشتری دارم !
بعد از یک هفته تمام نیرومو جمع میکنم و بهش زنگ میزنم ایدوارم خواب نباشه چون ساعت12شبه!
هائه: زودتر از اینا منتظرت بودم
بازم غافلگیرم میکنه
-سلام
هائه:سلام
نمیدونم باید بهش چی بگم ! عصبی و کلافه شدم !
هائه: گمونم نمیدونی چی بگی ! اروم باش یک نفس عمیق بکش وبعدش به من بگو چرا تو ذهنمو مشغول کردی؟؟
درست میشنیدم؟ بازم حس خوبی بهم دست داد !
-خوب ...... شاید به همون دلیلی که توام ذهن منو مشغول کردی !
هائه:بوی عطرت رو دوست دارم ! سردو تلخ . شاید مثل خودت !
-اره شاید مثل خودم !
هائه: اما من ازت خوشم میاد ! سرد و تلخ و غیر قابل نفوذ ! کم میخندی . جدی هستی . جالبی . میتونم کشفت کنم !
-کشف؟؟ اصطلاح جالبی بود ! تنها چیزی که از تو میشه فهمید بی توجه بودنته . به همه چیز توجه میکنی در حالی که
ظاهرت اینو نمیگه ! حرفتو راحت میزنی ! بی پروا !
هائه: اره .....بی پروا !
بهش نگفتم چشماش خیلی ارومه وبرای من مثل دوش اب سر میمونه !
 
باز هم یک هفته ی دیگه . این بار میخواستم ببینمش ! و این بار میدونستم چیزی رو که دنبالش بودم پیدا کردم ! همون حسی
که عادت نبود ! که میخواستمش ! فریاد میزدمش ! پسری که بی توجه جذبت میکرد !
 
به ادرسی که داده بود رفتم . کافی شاپی با فضای تاریک . و هائه که یک گوشه دنج نشسته و به میز نگاه میکنه !
به سمتش میرم و روبروش میشینم . بهش با دقت نگاه میکنم . لباس های تیره پوشیده که خیلی جذابش میکنه ! انگار همیشه
میدونه باید چیکار کنه . سرش رو بالا نمیاره . نفس عمیقی میکشه و میگه
-میخوام تا ابد این بو رو توی ذهنم نگه دارم !
این بارحس میکنم قلبم میلرزه . ی جوری این جمله رو بیان کرد !
سرش رو بالا میاره و بهم لبخند میزنه . بهش لبخند میزنم .
دستشو دراز میکنه ! دستمو دراز میکنم ! دستمو میگیره !دستشو میگیرم ! و حس میکنم باید توی بغلش باشم اما نمیدونم
اون چه حسی داره !
با هم قهوه میخوریم .
هائه: اون شب مطمئن باش نمیذاشتم هیچ اتفاقی بیفته ! فقط به خاطر لجبازی بایک ادم عوضی ! اینو مطمئن باش .
من هیچوقت نمیذاشتم اولین بار اینجوری تلخ تموم بشه !
نیازی به توضیحش نداشتم !
-لازم نبود بگی
هائه: چرا بود !میخواستم بدونی . و میخوام تو همیشه تنها کسی باشی که میدونه !
حس میکنم امشب اتفاقی می افته که برای اولین بار تجربه ش میکنم . اتفاقی فرای تمام عادت های مزخرفم !
 
در خونه نگه میدارم
هائه: من تنها زندگی میکنم .
بهش نگاه کردم
-نمیای تو؟
اولین بار بود منو به خونه ش دعوت میکرد ! بدون هیچ حرفی پیاده شدم . در خونه رو باز کرد . خونه ی قشنگی داشت
روی مبل نشستم و منتظرش شدم . توی اشپز خونه داشت قهوه درست میکرد .
مبل رو کشید نزدیک من و روبروم نشست
هائه: دوستت دارم ........
حس کردم نفسم قطع شد ! از این ناگهانی تر امکان نداشت !
هائه : این تنها چیزیه که تو کل زندگیم بهش مطمئنم ! از همون ثانیه ای که وارد خونه شدم وبوی تو توی تمام خونه پیچیده
بود!
شاید منم دوسش داشتم ! فقط میدونستم اون تنها چیزیه که فکر کردن بهش حالمو خوب میکنه !
دستمو روی لب هاش گداشتم و لمسشون کردم . اتفاقی که برای اولین بار داشت تجربه میشد !
دستمو کنار زد و اومد جلو . سرشو بهم نزدیک کرد و لب هاشو توی لبام جا داد ! حس خنکی تک تک سلول هامو گرفت!
خودشو بهم نزدیکتر کرد پاهاشو باز کردوروی پاهام نشست .
حس لب هاش بینظیر بود نمیخواستم تموم بشه ! فقط میبوسیدمش و به حس عمیقی که پیداش کرده بودم فکرمیکردم !
دستاشو پایین تر اوردو دکمه های لباسم رو باز کرد ! دستاش روی بدنم حرکت میکرد ! کاملا بی حس شدم !
بلند نفس میکشید ومن اینو دوس داشتم ! حالا من لباسش رو در اوردم و دستام رو روی بدنش حرکت دادم . دستام میلرزید!
ظریف تر از فکر من ! عمیق تر از خواب !
دلم میخواست تمام بدنشو ببوسم و همین کارو هم کردم ! به سختی اسمم رو صدا میزد و این بیشتر منو تشویق میکرد!
دوس داشتم بازم صدام کنه ! به کارم ادامه دادم . بلندش کردم و توی اتاق بردمش . روی تخت گذاشتمش. سرمرو نزدیک
گوشش بردم و اروم زمزمه کردم
-تو تنها حسی هستی که هرگر عادت نمیشه !........
دیگه هیچ حرفی نبود . فقط بوسه ! فقط حس بدن ظریفش ! و صدای زیباش ...........
 
الان یک سال میگذره ! بالا خره فهمیدم چی میخوام ! منو هائه با هم زندگی میکنیم و به خاطر اون من تمام عادت های مزخرفم
رو از بین بردم .
در خونه رو باز میکنم . هنوز چشم هاش برام مثل دوش اب سرد میمونه ! مثل همیشه بی توجهه ! داره کتاب میخونه !
دستمو زیر چونه ش میذارم و لب هاشو برای ده میلیاردمین بار مزه میکنم ! همیشه متفاوته ! همراهیم میکنه ....
سرمو عقب میبرم
-تمام خستگیم از بین رفت
بلند میشه و به طرفم میاد
هائه: همیشه دوست دارم هیوکی سردو تلخ من ........
لبخند میزنم . نمیتونم ازش بگذرم ................
 
 
پایان
 



طبقه بندی: Eunhae-one shots،

تاریخ : 1392/04/18 | 03:05 ب.ظ | نویسنده : loosifer | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.