تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - meet
حوصله م سر رفته بود گفتم ادامه ش رو بذارم

 

در رو باز میکنم . خوبه هنوز کسی نیست ! اما مسته ! اینم میدونم ! به اتاقم پناه میبرم .
-یاااااااااا هیووووکی  کجااا بودییی؟؟
حالت طبیعی نداره ! توجهی نمیکنم و به اتاقم میرم .
 
ساعت 12شبه . گمونم عوضی باید پیداش بشه ! درسته در باز شد و اومد تو . اما من هیچ صدایی نمیشنوم !!
چرا اینجوری شدم ؟؟ حس میکنم پر از استرس و نگرانیم ! خدایا من چمه؟ واقعا عجیبه ! نمیتونم تحمل کنم !
به طبقه ی پایین میرم . وای خدای من ! چیزی که میبینم باعث میشه تمام خونه روی سرم خراب بشه ! چرا این کار رو
میکرد ؟ زن ها کم بودن که حالا ....
تمام وجودم پر از خشمه . پسری پشت به من روی مبل نشسته و لباس تیره پوشیده . به طرفش حرکت میکنم . دودستی یقه ش
رو میچسبم و از جا بلندش میکنم .
هیچ عکس العملی نداره . چشم های ارومش باعث میشه مثل دوش اب سرد چند لحظه نفسم بند بیاد !!!
پسری همسن خودم !
-اشغال عوضی ! تو هیچ میفهمی پاتو تو خونه ی چه ادم پستی گذاشتی؟ میفهمی داری چه غلطی میکنی؟ میدونی میخواد باهات چیکار کنه؟ انقدر برای خودت بی ارزشی ؟ اون جای پدرته !
اینکه هر دوشون مرد بودن باعث عصبانیتم نشد ! دلیلشو نمیدونستم ! تنها چیزی که میخواستم رفتنش از این خونه بود !
-تو هیچی نمیدونی !
همین یک جمله ! در کمال ارامش ! با خونسردی تمام ! بدون هیچ تلاشی برای ازاد کردن لباسش از دستام ! دستام رو از
یقه ش جدا کردم .
-فقط برو بیرون . خواهش میکنم . همین الان برو بیرون .
لبخند میزنه !! این عجیب ترین اتفاق عمرم بود ! در رو باز میکنه و بیرون میره ! به همین سادگی همه چیز تموم میشه !
 
توی اتاقم میرم . در رو قفل میکنم . داره عربده میکشه و مثل همیشه توجهی نمیکنم . به یک حس عمیق احتیاج دارم !
دارم به پسری فکر میکنم که روی مبل با چهره ای اروم نشسته بود ! و نمیتونم از ذهنم بیرونش کنم ! برام عجیبه !
چیزیه که بهش عادت ندارم ! عادت ندارم ! اینو با خودم تکرار میکنم ! عادت ندارم !.....
 
یک هفته از اون ماجرا میگذره . و دیگه هیچ پسری پاشو توی خونه مون نگذاشت ! اما من هنوز دارم به اون فکر میکنم.
گوشیمو برمیدارم . شماره هیومین رو میگیرم
هیومین: یااااااا پسر چه عجب ! حالت چطوره ؟؟
-توخوبی؟
هیومین: اره خوبم . اتفاقی افتاده هیوکی؟
-نه فقط ی حسی دارم که بهش عادت ندارم ! یعنی برام تازه س و عجیبه !
هیومین: واقعا؟؟ خوب چی هست؟ نکنه عاشق شدی؟؟
-عاشق؟ دارم فکر میکنم
هیومین: هیوکیییییییییی باز ماتت برد؟؟ عاشق شدی؟؟ هوراااااااااا
-هی چرا شلوغش میکنی؟من کی همچین حرفی زدم؟ولش کن مهم نیس
یکم حرف میزنیم و بعد من قطع میکنم.
 
امروز باید به کتابفروشی برم. یک کتاب لازم دارم . جلو ی کتابفروشی نگه میدارم . پیاده میشم و .....
خدای من ! بازم مات میشم ! خودشه ! پسری که یک هفته س دارم بهش فکر میکنم ! داره توی کتاب ها جستو ج میکنه .
میرم نزدیکش می ایستم . هیچ عکس العملی نشون نمیده ! اما چند دقیقه بعد یکدفعه میگه
-بوی عطرت خیلی مشخصوواضحه و من هنوز توی ذهنم نگهش داشتم !
نمیدونم چرا حرفش حس خوبی بهم میده ! این حرف رو در حالی زد که حتی سرش رو برنگردوند تا بهم نگاه کنه !
-من دونگهه م
این بار روش رو برمیگردونه و بهم نگاه میکنه . چشم هاش خیلی ارومه و منو یاد دوش اب سرد میندازه !
-چرا اونکارو کردی؟
هائه: دلیلی برای توضیح دادن به تو نمیبینم ! و دوباره مشغول گشتن توی کتاب ها میشه
بی اختیار این جمله از دهنم در میاد
-من هنوز دارم بهت فکر میکنم
لبخند میزنه! لعنتی این چی بود که گفتم ؟
هائه: گفتی اسمت چی بود؟؟
خوبه که مسیر صحبتو عوض کرد !
-ایونهیوک
هائه: اشنایی قشنگی نبود ! اما از اشناییت خوشحالم !
رفتارش کاملا بی توجهانه س ! انگار من وجود ندارم و داره با خودش صحبت میکنه ! و این منو جذب میکنه !
کتابی که میخوام روپیدا میکنم . اونم همینطور . پول رو پرداخت میکنم و بیرون میام . اونم همینطور !
-میرسونمت !
بدون هیچ حرفی قبول میکنه . به طرف ماشین حرکت میکنم و اون در رو باز میکنه و جلو میشینه .
بهش نگاه میکنم . اما اون هیچ توجهی نداره !
-کجا باید برم؟
هائه: حرکت کن بهت ادرس میدم
 
به خونه میرسیم . یک خونه ی نه چندان بزرگ اما نشون میده وضع مالیشون خوبه !
هائه: ممنون . هیچوقت راجع به ادم ها زود قضاوت نکن و بهم نگاه میکنه .
-بازم میخوام ببینمت
هائه:چرا؟
انتظار چرا نداشتم !
-نمیدونم !
از توی جیبش کاغذی در میاره . شمارش رو مینویسه و بهم میده . لبخند میزنه و پیاده میشه . به همین سادگی همه چیز تموم
میشه اما من هنوز دارم بهش فکر میکنم !
 




طبقه بندی: Eunhae-one shots،

تاریخ : 1392/04/17 | 10:43 ب.ظ | نویسنده : loosifer | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.