تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - Dont.Be.Afraid.of.the.Dark
سلام
متاسفانه بنا به دلایلی هنوز از اختلال خبری نیست ولی یه وان شات براون اوردم که امیدوارم خوشتون بیاد
منتظر نظراتتون هستم
 



Dont.Be.Afraid.of.the.Dark

زوج: ایونهائه
زمانی که خونه توی تاریکی فرو میره ،اتفاقات عجیبی میوفته و ترس کل خونه رو فرا میگیره اولین باری که به اینجا اومدم قرار بود اینجا جایی برای ارامشم باشه در حالی که تبدیل به جایی شد که من و ارزو هام رو توی خودش اسیر کرد نمیتونستم از خونه بیرون برم اخرین باری که بیرون رفتم اتفاق خیلی بدی افتاده بود پس فقط میتونستم توی زندانم بشینم و منتظر مرگم باشم
ساعت  بزرگ خونه 12 بار زنگ زد یعنی نیمه شب شده به سمته در اتاق رفتم و در و قفل کردم به سمته شومینه رفتم و ورودی اون هم بستم پنجره ها رو هیچوقت باز نمیکردم روی مبل نشستم و به در خیره شدم 1.2.3.4.5.6 و صدای خش خش در میگفت که اونا اومدن تا منو هم ببرن ولی نه اونا هیچوقت نمیتونن اینکارو من نمیخوام باهاشون برم من.. میترسم ...
ساعت ها پشته سر هم میگذرن و من هنوز به ساعت خیره شدم صدای خش خش جیغ و ناخن هاشون روی در.زمان میگذره و بالاخره صدا ها کم میشن.خیلی کم ... و بالاخره تمام میشن  از روی مبل بلند میشم لباسم رو عوض میکنم و از اروم از اتاق بیرون میام
درسته اونها رفتن به سمته اشپزخونه میرم  یک ظرف برشتوک با شیر بر میدارم و در ارامش میخورم به جاهای خالی اطرافم نگاه میکنم و تصویرشون رو مثل هر روز مجسم میکنم سونگمین که با کیوهیون دعوا میکنه کیوهیون هنوز گیج خواب و لیتوک که مادرانه صبحانه ها رو جلومون میذاره و صدای خنده های خودم
به کابینت نگاه میکنم هنوز جای ناخن هاشون موقع بردن لیتوک روشه صدای داد لیتوک توی گوشم اکو میندازه –بیرون نیاید درا رو قفل کنید بغض لعنتی داره خفم میکنه کاسه رو میشورم و به سمته حموم میرم  تا به صورتم اب بزنم اینجا سونگمین رو از دست دادم به کاشی های شکسته نگاه کردم ترجیح میدم به اتاقم برگردم و خودمو همونجا زندانی کنم تا خاطرات  اونها برام زنده نشه
به سمته اتاق میرم که صدای زنگ در و میشنوم میترسم از اینکه بیدار بشن از کسی که ممکنه پشت در باشه میترسم به سمته در میرم و اروم بازش میکنم داره بارون میاد و خیلی هم شدیده .چطور متوجه نشدم به پسری که روبرومه نگاه میکنم صورتش از سرما سفید شده و سر تا پا خیسه موهای طلاییش روی صورتش چسبیده
من:چه کمکی میتونم بهتون بکنم ؟
پسر دستهاشون از جیبش بیرون اورد و لبخند زد :ببخشید من به یه جا برای موندن نیاز دارم ماشینم خراب شده و توی این هوا نمیتونم تعمیرش کنم
به اسمون نگاه کردم تاریک بود یعنی هر لحظه ممکن بود بیان  از جلوی در کنار رفتم و پسر داخل اومد درو قفل کردم و به سمته اتاقم قدم های بلند و سریع برداشتم
من:سریع دنبالم بیا
پسر ازم اطاعت کرد و دنبالم اومد وقتی به اتاقم رسیدیم درو باز کردم و منتظر شدم داخل بیاد.وقتی داخل شد سریع درو قفل کردم به پنجره ها نگاه کردم هنوز قفل و محکم بودن همینطور شومینه بسته بود  درو محکم کردم و نفس راحتی کشیدم نگاهم به پسر که با تعجب نگاهم میکرد
من:اسم من دونگهه هائه است میتونی هائه صدام کنی
وبه سمته کمد رفتم تا براش لباس و حوله بیارم  پسر لباسهاش رو دراورد و لبخند زد :منم ایونهیوکم میتونی هیوکی صدام کنی
لباس ها و حوله هارو به هیوکی دادم نگاهش کردم موهاشو از توی صورتش کنار زده بود و لبخندش بیشتر معلوم شده بود
من:میتونی همین جا لباس هاتو عوض کنی تا وقتی بارون قطع نشده و اسمون افتابی نشده از تاق نمیتونی بری بیرون از دستشویی و حمام هم نمیتونی استفاده کنی این فقط برای امنیت خودته
هیوکی سرش رو تکون داد لباسش رو عوض کرد و روی مبل کنارم نشست براش چایی ریختم تا بخوره و گرم بشه بخاری برقی رو هم روشن کردم شومینه غیر قابل استفاده بود ازم تشکر کرد و با لبخند مشغول نوشیدن چای شد
هیوکی :چند سالته  هائه ؟
من:25 سالمه
هیوکی :تنها زندگی میکنی ؟
من:نه ...یعنی اره تنهام
هیوکی نگاهم کرد و ابروهاش رو بالا داد
هیوکی:من 26 سالمه و مسافرم همش در حال سفرم داشتم به سئول بر میگشتم که...
صدای جیغ شروع شد  و بعد صدای خش خش پشت در دستام شروع به سرد شدن کردن. ناگهان اسمون  رعد و برق بلندی زد و باعث شد جیغ خفیفی بزنم
هیوکی شکه شده نگاهم کرد
هیوکی : این صدای چیه هائه؟کی جیغ میزنه ؟ مگه نگفت تنهایی ؟
هائه:نمیدونم چیه..نمیدونم کی جیغ میزنه ..نباید میاوردمت توی خونه  ..نباید بخطر مینداختمت
هیوکی بهم نزدیک تر شد و دستای سردمو بین دستاش گرفت
هیوکی :هی هی هائه اروم باش جریان چیه درباره چی حرف میزنی ؟
بهش نگاه کردم درحالی که سعی میکردم ذهنم رو از صدای جیغ و خش خش پشت در منحرف کنم شروع به تعریف داستانم کردم
هائه: وقتی برای اولین بار به این خونه اومدم فکر میکردم این خونه به مکانی تبدیل میشه که من و خانوادم میتونیم توش به ارزو هامون نزدیک تر بشیم جایی که یتیم بودنمون رو فراموش کنیم و از اول شروع کنیم
چند روز اول خیلی معمولی گذشت خش خشای طبیعی که لیتوک هیونگ میگفت به خاطر قدیمی بودن خونست روز هفتم رفتیم بازار و به اندازه ی سه ماه برای خونه غذا خریدیم ولی وقتی برگشتیم خونه اتفاقات جدید شروع شد  
کیوهیون کوجیکترین عضومون روی زمین افتاده بود صورتش پر جای ناخن بود و تمام بدنش خونریزی داشت .میگفت یه چیزی بهش حمله کرده یه چیزی که وقتی خونه توی تاریکی رفت بیرون اومده ما باورش میکردیم ما همدیگه رو باور داشتیم ولی جز این خونه جای دیگه ای رو نداشتیم که بریم تمام پولمون رو برای ذخیره ی غذایی و خرید خونه خرج کرده بودیم پس مجبور بودیم بمونیم ولی محتاط تر شدیم
کیوهیون میترسید تنها بمونه پس همه جا به سونگمین میچسبید و همه چی وقتی تغییر کرد که برای اولین بار دیدیمشون وقتی که کیوهیون رو میبردن و ما نتونستیم هیچکاری بکنیم هیچوقت یادم نمیره کیوهیون از همین شومینه رفت و دیگه برنگشت هر شب از ترس تا صبح بیدار مینشستیم و متنظر بودیم برگرده ولی امیدمون و با داد های لیتوک هیونگ نابود شد  داد میزد از اتاقاتون بیرون نیاید درا رو قفل کنید  
منو سونگمین از ترس همدیگه رو بغل کرده بودیم و نمیتونستیم ازجامون جم بخوریم و در اخر سونگمین بود که توی حموم نا پدید شد و من رو تک و تنها توی این خونه ی کوفتی گذاشت
به هیوکی نگاه کردم خیلی شکه شده بود سکوت بدی بود که با صدا های بیرون قاطی میشد
هیوکی :چرا از اینجا نرفتی؟ چرا به پلیس خبر ندادی ؟
هائه:رفتم بیرون و یه نفر رو اوردم یه بومی بود باورش نمیشد من توی اینخونه زندگی میکنم ولی وقتی برگشتم اونا عصبانی بودن انگار میخواستم مجازاتم کنن جلوی خودم اونرو تیکه تیکه کردن و من تنها کاری که تونستم بکنم این بود که به سمته اتاقم فرار کنم و درو قفل کنم
خودمو توی خونه حبس کردم و زمانه تاریکی توی اتاق میشینم از ترس نمیتونم بخوابم میترسم راهی پیدا کنن تا منو با خودشون ببرن من میترسم
هیوکی بهم نزدیک تر شد و منو بغل کرد بوی عطری رو میداد که لیتوک هیونگ میزد اغوشش گرم بود  و ارامش خاصی بهم میداد که دو ماه بود که گمش کرده بودم .منو توی اغوشش فشار داد و بوسه ای به موهام زد اینکارش شکم کرد مثل این بود که قلبم ایستاده باشه همونطورکه اروم نوازشم میکرد توی گوشم زمزمه کرد
هیوکی :از تاریکی نترس فردا از اینحا میریم با من برای همیشه
ترسیدم از اغوشش درومدم و نگاهش کردم
هیوکی :هائه دلیلی نداره بترسی من باهاتم
هائه:نداره من مرگ دوستامو دیدم تیکه تیک شدن اون مرد رو دیدم و حالا میخوای مرگ تو رو هم ببینم از اینجا برم و با اینکار عصبانی شون کنم تا تورو بکشن..نه .نه تو تنها میری تو رو بخطر نمی ندازم
هیوکی :نه نداره عزیزم من تو رو سالم بیرون میبرم قول میدم هیچ بلایی سره هیچکدوممون نمیاد بهت قول میدم
به بیرون از پنجره نگاه کردم بارون بند اومده بود ولی هوا تاریک بود  لرزش عجیبی بدنمو فرا گرفت از روی مبل بلند شدم و شروع به راه رفتن توی اتاق کردم اره میخواست مبرم ولی میترسم از بیرون نه از چیزی که اینجا بود از این خونه میترسیدم از صاحبانش روبروی پنجره ایستادم وبه بیرون نگاه کردم اگر هیوکی واقعا میتونست اینکارو کنه چی اگر واقعا بدونه اینکه بهش اسیبی برسه بتونه منو ببره چی من میخواستم برم
توی فکر بودم که از پشت بغلم کرد دوباره یه شک دیگه این پسر چشه
من:ببین من میترسم نمیخوام کسی بلایی سرش بیاد نمیخوام میفهمی من نمیتونم
هیوکی : فقط بهم اعتماد کن قشم میخورم بدونه مشکل از اینجا ببرمت بیرون قول میدم هیچ کس هیچیش نمیشه
بعد از اون مکالمات نفهیدم که خوده شب اسمون رو پوشوند چجور صبح شد..میدونم هیچ صدایی نشنیدم هیچ صدایی هیچ چیزی احساس نکردم هیچی این غریبه اینقدر منو خوب توی اغوشش میپوشوند که هیچ چیز حس نمیکردم توی یه خلصه فرو رفته بودم توی یک ارامش موقت که فقط صدای ساعت تونست اون رو بشکنه
وقتی به خودم اومدم گرمی تنش رو حس کردم وقتی به خودم اومدم فهمیدم که نفس های گرمش به گردنم میخوره وبدنم گر میگیره به صورتش نگاه کردم موهای بلوندش بد خشک شده بود و حالته شلخته گرفته بود چشماش رو اروم بسته بود و منو توی اغوش گرمش گرفته بود
کمی تکون خورد و بعدش چشماشو باز کرد و با چشمای خیره کنندش بهم نگاه کرد
هیوکی :بیدار شدی ...
چند بار پلک زد ولی ولم نکرد تا برم
هیوکی :امروز تا قبل از غروب باید از اینجا بریم بهتره بریم وسایلتو سریع جمع کنیم
با ترس نگاش کردم و خودمو از توی اغوشش بیرون کشیدم
من:همین امروز ؟ خطرناکه ....
بلندشد و دستامو توی دستاش گرفت و بهم لبخند زد انگار یه پارچ اب یخ روم ریختن از ترس خبری نبود اروم بودم
هیوکی :همه چی خوب پیش میره هائه بهم اعتماد کن
و بازم یه خلصه ی قشنگ که وقتی ازش بیرون اومدم خودمو مشغول جمع کردن ساکم دیدم.چهارتا یتیم بدبخت چیز زیادی نداشتن و به زور کله وسایلمون شد 2 تا ساک شد  هیوکی هر جا میرفتم دنبالم میومد کله شومینه هارو بست  همچنین دره زیرزمین رو خیلی مرموز بود انگار یه چیزی میدونست .
ساکارو خیلی اروم خودش برد و توی ماشینش گذاشت گفت ماشینش رو درست کرده و بریم برای اخرین بار مطمئن بشیم که چی رو جا نذاشتم
دونه دونه اتاقا رو رفتیم و دوباره خاطراتم برام تکرار شدن وقتی به اتاق کیوهیون رسیدم بغض لعنتیم داشت خفم میکرد کیوهیون جلو ی چشمم بود و بالشتو پرت کرد تو صورتم داد میزد که برم بیرون و مزاحم خوابش نشم
تیشرتی که مینی بهش هدیه داده بود لای کشو گیر کرده بود رفتم و اهسته اون رو برداشتم و بقیه ی اتقا رو هم گشتم وقتی مطمئن شدم دیگه چیزی نیست با هیوکی به اتاق سونگمین رفتیم اونجا مثل روز اولی بود که اومده بودیم مینی داشت با خنده از کیوهیون کار میکشید تا وسایله اتاق رو گردگیری کنن نفس عمیقی کشیدم و در نهایت به اتاق تیکی هیونگ رسیدم
روی تختش نشستم و نفس عمیقی کشیدم یه سری برگه زیره بالشتش بود اونا رو برداشتم بقیه ی اتاق خالی به نظر میرسید ولی روی میزم پره برگه بود وقت نداشتم که ببینم چین پس سریع مرتبشون کردم و برشون داشتم و توی کیفم گذاشتم فقط مونده بود اتاقم تقریبا مطمئن بودم که هیچی توش نمونده
توی راه خونه رو از نظر میگذروندم تا مطمئنشم چیزی رو یادم نرفته و جا نمیذارم هیوکی مدام اطرافو نگاه میکرد
هیوکی :چیزی دیگه نمونده برداری بهتره عجله کنیم
در حالی که دره اتاقم رو باز میکردم بهش خندیدم
من:اونا توی روز بیرون نمیان
در اتاق کامل باز شد و من شکه نگاهشون میکردم موجودات کوچیکی که توی اتاقم بودن و با چشمای زردو شفیدشون بهم خیره شده بودن هیوکی اروم دستمو گرفت و زمزمه کرد
هیوکی :نه تو روزای ابری میان ..من میشمارم تو میدوی
سرمو اروم تکون دادم
هیوکی :یک....دو.... سه ....بدوووووووو
 نفهمیدم چجور ولی با اخرین سرعتم شروع به دویدن کردم و اون ها هم دنبالمون میومدن یکیشون از هیوکی رد شد و پرد روی پام و ناخناشو روی پام کشید از درد جیغ کشیدم  هیوکی خودشو بهم رسوند و اونو از جدا کردو زیره پاش گذاشت و روبروی اونا ایستادو با یه حرکت لهش کرد
هیوکی :دست از سرش بردار سومی  این یه دستورهه
ماتم برد اونا ایستادن  اون جونورای خاکستری ایستادن و خر خر میکردن هیوکی منو روی دستاش بلند کرد و شروع به دویدن کرد از خونه بیرون اومدیم صدای پاهاشون میومد یکیشون رو دیدم دستشو مثل خنجر روی کمر هیوکی کشید ولی هیوکی به روی خودش نیاورد اونو از کمرش کند و به طرفه بقیه پرت کرد به سرعت سواره ماشین شدیم .منو روی صندلی گذاشت و با سرعت از اونجا دور شد اونا زیره روزنه کوچیک نور خورشید دود میشدن و میرفتن
.
.
من:من برگشتم هیوکی
کلیدام رو روی میز گذاشتم  و به سمته اشپز خونه رفتم یک سال میگذره . من با هیوکی زندگی میکنم غریبه ی دوست داشتنیم بعد از اون اتفاق خیلی چیزها تغییر کرد تا چند ماه توی شک بودم و بعد از اینکه وسایل تیکی هیونگ رو گشتم چیزی پیدا کردم که من رو کاملا بهم ریخت
توی اون برگه ها درباره ی اخرین کسی که توی اون خونه زندگی میکرده توضیح داده بود  لی یانگ مین  ! اون دو تا بچه داشته لی هیوکجه و لی سومی  اون سومی رو میکشه و روی بدنه هیوکجه یک  نوع طلسم یمنوسه مثل خالکوبی و از اون به بعد بود که سرو کله ی اون موجودات پیدا میشه
لی یانگ مین میمیره اون موجودات میکشنش ولی هیوکجه ی جوان اون فرار میکنه و بعد از اون هر کسی به اونجا میره توسط نفرین سومی نابود میشه  چیزی که بین این حقیقت من رو نابود کرد این بود لی هیوکجه همون لی اونهیوک بود اون شب اومده بود تا خونه رو چک کنه چون مخواست اونجا رو نابود کنه تا شاید روح خواهرش ازاد بشه  و بعدش میفهمه که اونجا خالی نیستو تمام اون جریانات
و خوده هیوکی خاکوبی عجیبش بعضی وقتا میدرخشه و چشماش قرمز میشه و برق میزنه مخصوصا وقتی عصبانی میشه ولی اون هیچوقت به من صدمه نزد اون خوده تاریکی بود ولی من ازش نمیترسیدم
وقتی این موضوع رو فهمیدم از هیوکی ترسیدم برای همین از اونجا فرار کردم ولی اون باز نجاتم داد این بار از دست ارازلی که میخواستن بهم ت.ج.ا.و.ز . کنن
خونه ی قدیمی رو نابود کردن داخل دود کشا و توی زیر زمین کلی استخوان پیدا شد و البته جنازه ی سه تا برادرام برادرام رو توی قبرستون پشت خونه ی فعلی هیوکی خاک کردیم یه مقبره ی خانوادگی .!
صدای قدمهاشو روی پله ها شنیدم که داشت پایین میومد اروم و شمرده
هیوکی :سلام عزیزم
به سمتم اومدو بغلم کرد بوسه ای به موهام زد  بهش لبخند زدم و به ارومی ازم جدا شد
درسته با اون من دیگه از تاریکی نترسیدم اشکال نداره اگر زندگی با من این بازی رو کرد اشکال نداره که عشق من تیره است مهم اینه که با اون نمیترسم




طبقه بندی: Eunhae-one shots،

تاریخ : 1392/04/17 | 08:23 ب.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.