تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - meet
دوستان تا من توسط یک نفر به قتل نرسیدم شما یک وان شات بخونین تا من کودک بیمار_لب تابم_رودرست کنم بعد درخدمتم
به علت کمبود ظرفیت طی چندمرحله میذارمش
ادامههههه

زندگی ! زندگی ! زندگی !

همش دارم این واژه ی مزخرف رو توی ذهنم با خودم تکرار میکنم ! واقعا چه معنی داره؟؟ برای دیگران چه طوریه؟؟

برای من مثل بقیه نیست ! هیچوقت نبوده !

بوق بوق بوووووووووق

لعنتی ! نمیدونم چرا همش پشت چراغ قرمز یادم میاد که باید راجع به زندگی مزخرفم فکر کنم ! همیشه همینه ! چراغ سبز

میشه ومن حواسم نیست و همیشه بوق ماشین ها منو به خودم میاره !

به گوشیم نگاه میکنم. یک پیام از هیومین ! لبخند میزنم . ادمی که همیشه باعث لبخند من میشه ! ادمی که باعث فراموشی من

از دنیای عوضی اطرافم میشه . دختری که اگر از دور ببینینش هرگز فکر نمیکنین دختر باشه ! یک دختر با ظاهری کاملا

پسرونه ! یک ادم پرا از هیجان . کسی که هیچوقت خسته ت نمیکنه ! همیشه حرف های تازه داره !

 

چطوره زندگی تکراریمو برای هزارمین بار مرور کنم؟؟سرگرمیه مزخرفیه !

خوب مثل هر روز از ساختمون شرکت میام بیرون.سوار ماشین میشم . پشت چراغ قرمز مات میشم ! هر روز تکرار میشه!

به سمت خونه میرونم . با ریموت در رو باز میکنم . حیاط بزرگ رو طی میکنم . از کنار استخر میگذرم و کنار ماشین اون

ماشینم رو پارک میکنم . موقع پیاده شدن تنها چیزی که توی ذهنمه اینه که من چرا دارم باهاش زندگی میکنم؟؟ اینم هر روز

تکرار میشه ! چرا هیچوقت جوابی براش ندارم؟؟ شاید اینم تبدیل شده به خیلی از عادت های دیگه م ! عادت هایی که باعث

ازارم میشن ! یک ازار دائمی !

این وقت روز خونه س . این قسمت خوب ماجراست ! مست نیست ! وکاری به کار هم نداریم !

پیام رو باز میکنم : هی پسر حالت چطوره؟؟ امشب شام مهمون منی J

خوشحال میشم . هیومین یعنی خلاصی از این خونه ی جهنمی ! بازم فکر میکنم چرا دارم باهاش زندگی میکنم؟؟

دارم جوابشو میدم : اوکی . رستوران همیشگی ساعت 8

از پله ها میرم بالا . در رو باز میکنم . روبروی تلوزیون نشسته . از کنارش رد میشم و به طرف طبقه بالا واتاقم حرکت

میکنم .

-سلام کردن یادت رفته؟؟

جوابی بهش نمیدم و به طرف اتاقم حرکت میکنم !

لباسام رو در میارم. میم زیر دوش. اب سرد . نفسم چند لحظه بند میاد ! ولی به این خفگیه چند ثانیه ای احتیاج دارم !

دوش اب سرد هم جزو عادت هامه ! واقعا حس میکنم به چیزی احتیاج دارم که عادت نباشه ! که بخوامش . فریاد بزنمش!

به یک حس جدید احتیاج داشتم ! شیر اب رو میبندم . لباس میپوشم وخودم رو روی تخت رها میکنم . چشم هام رو میبندم.

خواب حس عمیقی بهم میده ! خیلی عمیق ! جوری که دوست دارم دیگه ازش بیرون نیام ! چشمامو میبندم . به یک حس

عمیق احتیاج دارم !....

 

ساعت 7:30 . لباسام رو عوض میکنم . ادکلن همیشگیم رو میزنم . یک بوی سردو تلخ ! شاید مثل خودم ! هیومین این

بو رو خیلی دوست داره . و بهم میگه همیشه من رو از روی بوی عطرم میشناسه !

از اتاق بیرون میام . از راه پله پایین میام . نمیدونم توی اشپزخونه چه غلطی میکنه !! برام مهم نیست . به طرف در میرم

-جایی میری؟ شب برمیگردی؟

توذهنم میگم مگه فرقی میکنه ؟ اما فقط پوزخندی میزنمو از در بیرون میرم.بازم جوابی بهش نمیدم !

 

کنار مغازه نگه میدارم . پیاده میشم و یک بسته شکلات میخرم . هیومین وقتی شکلات میبینه انگار تمام شادی های دنیارو

دودستی تقدیمش کردن ! همیشه برام جالبه ! کاش منم با یک چیزی انقدر شاد میشدم .

 

میدونم که هست.حتی اگر من زودتر برم اون همیشه زودتر از من اومده . دستشو برام تکون میده و من به سمتش میرم .

یک میز دو نفره و یک جای دنج .

هیومین: هیوکی بهم نگو که برام یک بسته ی بزرگ شکلات خریدی؟؟؟

بسته رو به طرفش دراز میکنم و مثل همیشه میشینم وبه چهره ی شادش بعد از دیدن شکلات خیره میشم .

هیومین: میدونی رفیق عاشقتم !!

حتی طرز حرف زدنش هیچی از یک پسر کم نداره !!

هیومین: هیییی چرا ماتت برده ؟ ببینمت ؟ چقدر تیپ زدی مگه اومدی دوست دخترتو ببینی؟؟

این بار منم میخندم . خوبه ! فراموشی داره شروع میشه !

مشغول خوردن شکلاته

هیومین: امروز رفتی پیش مادرت؟؟

-اره

هیومین: خوب امیدوارم حالت خوب باشه !

-نمیدونم . این روزا زیادی به عادت هام فکر میکنم . به این که چرا باهاش زندگی میکنم. به این که کاش مادرم هنوز زنده

بود !

هیومین: هیوکی به من نگاه کن . میدونی که همیشه بهترین دوستم میمونی درسته ؟ و میدونی که هر کاری حاضرم برات

انجام بدم . اما نمیتونم نارحتیتو ببینم . الان فقط بخند

وشکلات دیگه ای توی دهنش میذاره و بهم لبخند میزنه .

 

شام خوشمزه با هیومین تموم میشه. ازش خداحافظی میکنم و سوار ماشین هامون میشیم . به طرف جهنم حرکت میکنم !

ساعت 10. هنوز برای هرزگی زمان مناسبی نیست ! دارم فکر میکنم امشب کدوم عوضی رو میخواد به خونه بیاره ؟

شایدم خودش بره و تا صبح برنگرده . این خیلی بهتره .

هیچوقت نفهمیدم چرا از پسر 24 ساله ش هیچ خجالتی نمیکشه ؟ من انقدر به چشمش کوچیک میومدم که جلوی من هر غلطی

که میخواست انجام میداد؟؟ بازم دارم فکر میکنم من چرا با اون زندگی میکنم ؟

 





طبقه بندی: Eunhae-one shots،

تاریخ : 1392/04/17 | 03:21 ب.ظ | نویسنده : loosifer | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.