تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - love can come in to your heart so slow.p.34
بدووووووووووووو

خانه ویدا

-سام:اهههههههههههههههههههههههه خاله زینب قبول نیست شما دارین تقلب می کنین مگه نگفتین اگه ریاضی مو خوب بگیرم میذارین برم پیش نونا خوب من که کامل گرفتم اما نمره ی علومت هنوزم خوب نیست

-خالهههههههههههههههههههههههه من میخوام برم پیش نونا

-وویونگ:زینب بسه دیگه این قدر این بچه رو نپیچونین امروز با خودم می برمت

-هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا 

پرید بغل وویونگ و ماچش کرد

-ممنون هیونگ

-برو اماده شو

-باشه

با سرعت از پله ها رفت بالا تا اماده بشه

-وویونگ........

-تا کی میخواین ازش مخفی کنید باید واقعیتو بدونه

-میری بیمارستان ؟؟

-اره

-پس منم اماده میشم پریسا زنگ زد گفت مرضی اومده

-باشه منتظرتونم

همشون اماده شدن و به سمت بیمارستان حرکت کردن وقتی به بیمارستان رسیدن به سمت بخش رفتن و وارد اتاق ویدا شدن مرضی و پریسا  و یونگ سنگ اون جا بودن سام با دیدن مرضیه دوید طرفش اونم محکم سامو بغل کرد

-مرضییییییییییییییییییییییی کجا بودی؟؟؟خاله زینب دو هفتن منو نیورده پیش نونا

-کار داشتم خاله جون فضولی که نکردی؟؟؟

-نه

مطمئن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-اره

پاشد رزو از بغل زینب گرفت و

-بچه ها ما بریم بیرون بذارید سام و وویونگ تنها باشن

-اره بریم

بعد از خارج شدن بچه ها سام رفت به طرف ویدا و یه ذره نگاش کرد و تکونش داد

-نونا ....نونا پاشو دیگه من اومدم

وویونگ رفت به طرفش و کنارش رری زانو نشست

-وویونگ نونا نمی تونه جواب بده

-نمیشه  نونا هر وقت من میرفتم پیشش اگه خوابم بود زود بیدار میشد نونااااااااااااا پاشو دیگه

-این خواب فرق می کنه ؟؟؟

-چی فرقی می کنه؟؟؟

-یعنی که... چه جوری بگم

-من که خر نیستم می فهمم بگو هیونگ

-این خواب فرق می کنه چون نمیفهمه کی داره صداش می کنه  و اگرم بشنه نمی تونه جواب بده

-چرا؟؟؟

-اخه...... سام میدونی کما یعنی چی؟؟؟

-اره نونا چند بار برام توضیح داد خوب بعدش؟؟؟؟؟؟؟

-نونا الان تو کماست هر چه قدرم صداش بزنی نمی شونوه

موقع زدن این حرفا اشکاش از روی گونه هاش سر میخوردن و نمی تونست جلوشونو بگیره همون جوری که از پشت سر سامو بغل کرده بود  داشت گریه می کرد که سام برگشت و با گریه بهش گفت

-تو دروغ میگی؟؟؟

-سام

سام شروع کرد به داد زدن

-نه تو درو میگی نونا من نرفته تو کما نونا من خودش دکتره این امکان نداره نمیشه نونای من نرفته تو

همین جوری که داد می زد و گریه می کرد مشتاشو روونه ی وویونگ می کرد وویونگم نمی دونست چه جوری ارومش کنه

تا زمانی که همه صداشونو شنیدن و اومدن تو

-مرضی:چش شده؟؟؟

-زینب:بهش گفتی؟؟

-وویونگ:اره بهش گفتم

-مرضی: یونگ سنگ برو کمک وویونگ سام و بیار

سامم خیلی ناراحت بود یه ریز گریه می کرد و وویونگ و با مشت میزد  یونگ سنگ رفت به طرفش اما یه مشت محکم خورد تو صورتش جوری که عقل از سرش پرید وویونگ و یونگ سنگ دوتایی با هم حرف سام نمیشدن و یه ریز گریه می کرد و مشت و لگد می انداخت تا اخر سر اذین و زینب تونستن ارومش کنن و ببرنش بیرون

-وویونگ:کاملا به خودش رفته؟!!!

-دست پرورده ی ویداست دیگه

پریسا دو تا کیسه یخ داد به دوتاشون

-خفه پشت سر دختر ارشدم و نوم حرف نزنید دوتاشون به خودم رفتن

-مرسی

یخ و گذاشتن رو صورتشون دوتاشون با هم گفتن اخ

-اذین:اخ که شما دوتا چه قد بی عرضه اید از پس یه بچه بر نیومدید

-یونگ:بچه نه غول دوسر

-وویونگ:بابا زورش خیلی زیاده

-مرضی: از دست شماها بستونه دیگه ببینم از خواب بیدارش می کنید دوباره المشنگه را بندازه

-یونگ:شما فعلا بیا به داد شوهرت برس که صورت نازنینش ناقص شد؟!!!

-بترکی کم نیاری

پاشد و یخو گرفت و گذاشت روی کبودی های صورت یونگ سنگ که دادش رفت هوا

-یونگ:چه خبرته

-خوب این جوری خوب میشه

-اصلا نمیخواد میخوام خوب نشه

-هر جور راحتی من میرم پیش ویدا 




طبقه بندی: love can come in to your heart so slow،

تاریخ : 1392/04/26 | 11:13 ب.ظ | نویسنده : marzy | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.