تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - love can come in to your heart so slow.p.31
ادامه

نمی تونست چشاشو باز کنه سنگینی رو حس می کرد و سرمایی که کل بدنشو بی حس کرده بود هر چی تقلا می کرد که داد بزنه بازم نمی تونست خسته بود و چشاش خیلی سنگین بود اما سعی می کرد که خوابش نبره و بیدار بمونه صدای پارو حس می کرد اما هیج کاری نمی تونست انجام بده صدای واق واق سگ تجسس اخرین صدایی بود که شنید

-بیاین اینجا انگار این جا یه چیزی پیدا کرده

همه ی افراد اومدن به طرف اونا و شروع کردن به کنار زدن برفا

-اره اره انگار یکی این جاست  سریع برانکاردارو بیارید

همه با عجله رفتن سمت اونا و کسی که زیر برف مونده بود دراوردن

-هنوز نفس می کشه سریع ببریدش تو امبولانس

-یکی دیگه هم پیدا کرد انگار یکی دیگه هم هست سریع بیاین

گروه دیگه به سمت اونا رفتن و نفر بعدی رو از زیر برف کشیدن بیرون

-اینم زندس سریع ببریدش تو امبولانس

هر دو رو بردن تو امبولانس ...

خیلی خسته بودولی بازم خوابش نمیبرد و همش تو جاش غلت میزد که گوشیش زنگ خورد

-اقای پارک

-بله

-مدیر هستم

-اتفاقی افتاده؟؟؟؟؟؟؟؟

- دو نفر دیگه هم پیدا کردیم شما کی می تونید بیاید؟؟؟؟؟؟

-من؟؟؟؟؟؟ همین الان کجا باید بیام؟؟؟؟؟؟

-درمانگاه پیست

-باشه همین الان میا

بلند شد و پالتوشو برداشت خیلی سریع مسافت نسبتا زیاد ساختمون هتل تا درمانگاه پیست و طی کرد و خودشو به اون جا رسوند دل تو دلش نبود در و باز کرد و رفت داخل

-اقای پارک؟؟؟؟؟؟

-امیدوارم خبرای خوبی داشته باشید

-این دو نفر زنده ان

-کجان؟؟؟؟؟؟

به دوتا از تختای اخر درمانگاه اشاره کد و گفت

-هر دو اون جان

با ترس به طرفشون رفت به صورت اولی نگاه کرد قطره های اشک گوشه ی چشمشو قلقلک می دادن خودش بود ویدا بود برای یه لحظه از خودش پرسید پس مرضی؟؟؟؟ به تخت دیگه نگاه کرد  و اونو دید با بغض گفت

-خودشونن

-خوشحالم اما باید به بیمارستان منتقل بشن از اون جایی که راه باز نشده فردا هلی کوپتر میاد و فقط یه نفر می تونه باهاشون بره

-باشه فردا چه ساعتی؟؟؟

-9صبح

-ممنون من باید به بقیه خبر بدم

-خواهش می کنم

از درمانگاه بیرون اومد و تند ترین قدم هاشو بر می داشت تا کم کم شروع کرد به دویدن و تا خود هتل  ویه نفس دوید درو با عجله باز کرد و ازپله ها رفت بالا اول رفت تو اتقه خودش و وویونگ

-هی وویونگ جانگ وویونگ پاشو اهههههههه پاشو دیگه

به سختی چشاشو باز کرد

-پاشووووووووووووووو ویدا پیدا شده زندس پاشو

برق از کلش پرید و سر جاش سیخ شد

-وی....ویدا پ...پیدا شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-اره پاشو پاشو باید بری پیشش

-باشه باشه الان اماده میشم

-میرم به بقیه خبر بدم  دم در منتتظر باش

-باشه

بلند شد و با سرعت اماده شد  جونگ مینم رفت به به یونگ سنگ بگه درو با شدت باز کرد و رفت تو

-یونگ سنگ هیونگ

-کوفت نمی بینی دارم بچه رو می خوابونم

بچه رو از بغلش گرفت

-داییییییییییییییییییییییی مامانت پید شده

یونگ سنگ ماتش برد

-چیه هنگ کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟اره درست شنیدی پیدا شدن سالمن یالا اماده شو

رزو دادد بغلش و گفت

-لباس گرم تنش کن بیا دم در

رفت توی اتاق دخترا

-مژده بدیددددددددددددددد

-چته جونگ میین باز چی شده

-پیدا شدن

-راست میگی؟؟؟؟؟؟؟؟

-اره یالا بپوشین بریم

-اونا هم سریع اماده شدن و همه رفتن تا ویدا و مرضی رو ببینن

وویونگ اولین نفر رفت و در درمانگاه و باز کرد و حیرون  سرگردون دنبال ویدا بود تا دیدش زد زیر گریه

-دختره ی بی فکر اخه فکر من نیستی نمیگی من دق مرگ میشماین جوری سکته کشم می کنی؟؟اگه اگه از دستت میدام ؟؟؟دیوونه به خدا دیوونه ای

دست ویدا رو گرفت و بوسید جونگ مین اومد طرفشو دستشو گذاشت رو شونش

-اروم باش حالش خوبه

-جونگ مین داشتم می مردم اگه ....

که دوباره گریش شدت گرفت

یونگ سنگم که مثل همیشه سکوت معنی داری کرده بود و با چشای پر از اشک به مرضی نگاه می کرد(خاک تو سرت ادم نمیشی یه سری یه صدایی مثلا از اون دنیا برگشتما) پریسا اومد و رزو ازش گرفت

-اگه دوس داری بمون من مراقبشم

لبخند تشکر امیزی زد و دوباره نگاهش رو مرضی ثابت شد

همون موقع دکتر اومد بالای سرشون

-دکتر حالش چه طوره؟؟؟

-خوبه اما برای مراقبت و یه سری ازمایش باید بفرستیمشون بیمارستان فردا

-میتونم پیشش بمونم

-البته فقط زیاد سرو صدا نکنید

-حتما ممنون دکتر

وویونگ به صورت ویدا خیر شده بود و همزمان صورتشو نوازش می کرد

-دلم برات تنگ شده بود  اورت میشه نمی دونم چه قد از این اتفاق گذشته ؟؟؟ خیلی بد بود خیلی بد خواهش می کنم دیگه این جوری نشو ویدا حالا تو این چند روزه فهمیدم چه قد بهت وابستم صدات اهنگ زندگیمه اگه نباشه نمی تونم نفس بکشم وجودت یه جورایی مثله شیشه عمرمه حالا بیشتر از هر لحظه ای می فهمم عشق یعنی چی نمی تونم بگم حسی که دارم چیه فقط خیلی خوشحالم از این که پیشمی و ترکم نکردی ویدا خواهش می کنم دیگه تو این وضعیت قرارم نده که نبینیم که صدامو نشنوی که جوابموندی اگه یه روزی این جوری بشه روزه مرگمه...

ان قدر باهاش حرف زد تا اونم کنار ویدا به خواب رفت




طبقه بندی:

تاریخ : 1392/04/23 | 11:13 ب.ظ | نویسنده : marzy | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.