تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - love can come in to your heart so slow.p.30

صدای برفای زیر پاش  لحظه به لحظه نفرتشو از این جسم سرد بیشتر می کرد  همون طور که راه می رفت لگد محکمی به برفای زیر پاش زد

-لعنت به شماها

-اقای پارک

صدا به نظرش خیلی اشنا اومد سرشو برگردوند و به صاحب صدا خیره شد

-سوز ...سوزی

-اره خودمم

-تو این جا??????????

-فقط سوپر استارا اجازه ی تفریح دارن؟؟؟؟

-نه...نه منظورم این نبود

-میدونم  خوبی؟؟؟

-راستشو بخوای اصلاااااااا خوب نیستم

-چی شده جذاب همیشه خندان

-میدونی بهمن اومده

-اره

-دو تا از دوستام یا بهتره بگم خواهرام زیر بهمن گیر کردن

-جونگ مین شوخی اصلا قشنگی نیست

و به برفا اشاره کرد

 

-جدی میگم  اونا اون زیرن

-خیلی متاسفم اصلا فکرشو نمی کردم

-منم فکرشو نمی کردم. داشتیم بر می گشتیم اما راه بسته بود

-هنوز باز نشده

-هه نمیدونم چی بگم چرا این اتفاق افتاد؟

-هر اتفاق یه نشونس

-من می ترسم وویونگ و یونگ سنگ سام و رز

-اینا کین

-کسایی که اگه اون دو نفر نباشن دیگه زندگی ای براشون وجود نداره

-همه دارن همه ی تلاششونو می کنن تا اونا رو نجات بدن

-اما.....

-اما وجود نداره اونا رو بیرون میارن تو نگران نباش

-خیلی می ترسم

-نگران نباش فک کنم می خواستی بری ببینی چه خبره

-اره

-پاشو بریم

-بریم

هر دو با هم به طرف کمپ رفتن درو باز کردن و مسوول کمپ درحالی تو کشوهای میزش  میگشت شروع به صحبت کردن کرد

مدیر:اوه اقای پارک میخواستم بفرستم دنبالتون

-چی شده؟؟؟

-خوب دو تا جنازه پیدا کردیم باید بیاین برای شناسایی

-سوزی:جنازه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-بله متاسفانه فوت کردن

-جونگ مین:باید کجا برم؟؟؟

-همراه من بیاین

با هم اومدن بیرون تا به طرف جایی برن که اونارو پیدا کرده بودن ترس تو چهرش بیداد می کرد و عرقی که رو پیشونیش نشسته بود اضطرابشو به همه نشون می داد

-سوزی:جونگ مین خوبی؟؟؟ مطمئنی میخوای الان انجامش بدی؟؟؟

-اره خوبم

مدیر به دوتا جسد که روشونو پوشونده بودن اشاره کرد

- اوناشون

جونگ مین با ترس جلو رفت وکنارشون نشست و خیلی اروم پارچه رو از رو صورتشون زد کنار صورت کبودی که بر اثر سرما  و مرگ بنفش شده بود

نفسشو با شدت بیرون داد

-نه این نیست

-اگه میشه  بعدی هم نگاه کنید

جونگ مین به طرف بعدی رفت و پارچه رو زد کنار نفس راحتی کشید

-اینم نیست

سوزی به طرفش اومد و کمکش کرد از کنار جسدا بلند شه

-خوبی؟؟؟

-اره

رو به مدیر گفت

 -حالا چی میشه؟؟؟؟؟

-این هم خوبه هم بد اونا هنوز اون جان زنده یا مردش با خداست

جونگ مین این قد به هم ریخته بود که واقعا نمی دونست داره چه کار می کنه سوزی اونو برد پیش بچه ها جونگ مین بی هیچ حرفی رفت تو اتاقش

-پریسا:چی شده؟؟؟؟؟

-مراقبش باشید حالش اصلا خوب نیست

-اذین :چیزی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- دو نفرو پیدا کرده بودن اونا نبودن

-زینب:یعنی چی؟؟

-یعنی هنوز توی برفن جونگ مین و تنهاش نذارید حالش خوب نیست

-ما خیلی باهاش صمیمی نیستیم مرضی و ویدا باش بودن که الان....

-چی؟؟؟ویدا؟؟؟؟؟

-اره مگه نمی دونستی ویدا و مرضی ان که...

-که توی بهمن گیر کردن

-اره

-نه به من چیزی نگفت می بخشید من باید برم بازم بهش سر میزنم و امیدوارم هر چه زودتر پیدا بشن

ار دخترا خداحافظی کرد و رفت

-خوب مثل اینکه اوضاع خیلی خرابه زینب تو پیش سام باش اذین برو برای یونگ غذا ببر منم میرم با جونگ مین حرف بزنم بعدشم میام پیش یونگ و رز درضمن تا غذاشو نخورده ولش نکن غذای رزم بده

آذین

رسیدم دم در و درو باز کردم رفتم داخل رز و خوابونده بود روی تخت و کنارش روی تخت نشسته بود

-چیزی خورده؟؟؟

-اره شیرشو خورد

-خودت چی چیزی خوردی؟؟؟

-اشتها ندارم

-باید یه چیزی بخوری حداقل سرپا بمونی تا خودش بیاد به حسابت برسه

-می ترسم

-از چی؟؟؟

-اگه....

-هیچ اتفاقی نمی افته الانم بگو چی میخوری برات بیارم

پریسا

رفت طرف اتاق ویدا و وویونگ که الان  شده بود اتاق وویونگ و جونگ مین  وویونگ هنوز خواب بود جونگ مین روی صندلی نسشته بود و تو فکر بود

-جونگ مین

-کی اومدی ؟؟؟متوجه نشدم؟!

-خوبی

-اره

-چی گفتن؟؟؟؟؟

-هیچی هنوز پیداشون نکردن

-نگفت کی ممکنه...؟؟؟؟؟؟

-نه چیزی نگفت

-چیزی خوردی؟؟؟

-نه اشتها ندارم

-اشتها ندارم برای من نمیشه دلیل میرم برات پاشو بریم سامم هنوز غذا نخورده با اون بخور

-باشه

هر دو با هم رفتن اتاق دخترا با دیدن سام خودشو فراموش کرد از گریه چشاش قرمز شده بود و رنگشم پریده بود  با حالت قهر نشسته بود رو تخت و و نگاهش به دیوار بود رفت طرفشو بغلش کرد

-چی شده دایی؟؟؟

دماغشو بالا کشید و چیزی نگفت

-نمیخوای با دایی حرف بزنی؟؟؟

اما سام خودشو انداخت و بغل جونگ مین و دوباره شروع کرد به گریه کردن جونگ مین اروم موهاشو نوازش می کرد و در حالی که اشکای خودشم صورتشو می شستن گفت

-سام نونا بیاد بفهمه گریه کردی هم ناراحت میشه هم عصبانی پس گریه نکن

سرشو از بغل جونگ مین جدا کرد و به صورتش خیره شد با هق هقش گفت

-تو هم که داری گریه می کنی

-من؟؟؟ من نه ؟ تو گریه نکن منم دیگه گریه نمی کنم

-اما دایی کی نونا رو می بینم دلم براش تنگ شده

-خیلی زود اما قبلش باید غذا بخوری گشنه ای نه؟؟؟؟

به نشونه مثبت سرشو تکون داد و باز دماغشو کشید بالا

-پس ببینیم خاله ها چی دارن بخوریم

-زینب :الان براتون یه چیزی میارم

جونگ مین اشکای سامو پاک کرد و در گوشش گفت

-مرد که گریه نمی کنه

-حواسم نبود

-باشه اشکال نداره ولی دیگه گریه نکن

-باشه

-اذین:شما دوتا چی پچ پچ می کنین بیاین غذاتونو بخورین

هردو رفتن تا یه چیزی بخورن




طبقه بندی: love can come in to your heart so slow،

تاریخ : 1392/04/22 | 11:12 ب.ظ | نویسنده : marzy | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.