تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - love can come in to your heart so slow.p.29
ادامه لطفا

پریسا کفش اسکی هاشو داد به مرضی و براش شکلک دراورد

-برو پری

اونا هم رفتن تا یه چیزی بخورن

-مرضی:یونگ سنگ حواست باشه ها

-باشه

-ویدا:خوب میریم که حال تورو بگیریم

- زرشک

-صد دفعه گفتم تمشک

-تو بگو تمشک

-ویدا:بریم بالا

-بزن بریم

هر دو سوار تله کابین شدن خیلی وقت بود که با هم نیومده بودن

-مرضی:خیلی وقته نیومدیما

-اره

-رسیدیم

-بپر پائین

هر دو اماده پائین اومدن شدن

-میخوای یادت بدم؟

-خودت بلدی کافیه بپا نخوری زمین

-خواهیم دید

مرضی راه افتاد و ویدا هم پشت سرش رفت هر دوشون با سرعت داشتن از روی برفا پائین می اومدن که صدای جیغ و از بالای سرشون شنیدن فکر کردن چند نفر که دارن اسکی می کنن دارن جیغ می زنن اما یه دفعه یه سایه بزرگ پشت سرشون دیدن و بعدش تاریکی مطلق...

 

 

- نونا و خاله نیومدن

-وویونگ: راست میگه به نظرتون یه ذره دیر نکردن

- یونگ:چرا

-جونگ:شما هم خفمون کردین با این زناتون  میان دیگه

-دو ساعتی میشه رفتنا

-پری:میان

-زینب :منم نگران شدما

-اذین :ساکت شماهام غیر نفوذ بد چیزی ندارین پاشین برین ببینین کجان(نن جون اذین)

همه بلند شدن رفتن بیرون دنبال اون دوتا محوطه نسبت به قبل خیلی شلوغ شده بود اورژانس اتش نشانی پلیس و…… همه چی به هم ریخته بود  وویونگ رفت جلو و مشغول صحبت با یکی از مامورا شد و بعد از چند دقیقه برگشت طرف بچه رنگش پریده بود و داشت می لرزید

-زینب:وویونگ چی شده؟؟

-هی وویونگ چته؟؟

هر چی می پرسیدن هیچی نمی گفت

تا اخر سر جونگ مین رفت شونه هاشو گرفت و محکم تکونش داد

- هی جانگ وویونگ بگو چی شده

-گفت بهمن اومده(سوتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت)

-یونگ:ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-پری:بهمن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-سام: یعنی چی ؟؟؟ نونا  کجاست؟؟؟؟؟؟

-اذین:هیچی سام

-سام:بگین این جا چه خبره نونا کجاست

-وویونگ:موندن زیره بهمن

سکوت سرد اون پیست و فقط هق هقای سام می شکوند زینب خم شد و بغلش کرد

-خاله یعنی چی ؟؟؟

-چیزی نیس عزیزم

-نونا رو میخوام نونا کجاست

-میاد عزیزم

-کجاسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

دیگه همشون داشتن گریه می کردن اذینم درحالی که اشکای سامو پاک می کرد دستشو گرفت و گفت

-بریم داخل عزیزم اونم میاد

-نههههههههههه من نمیام

-سام بیا بریم عزیزم

زینب و سام و اذین رفتن داخل

-جونگ:وویونگ خوبی؟؟؟

-اره یعنی نه یعنی نمیدونم

-خودم فهمیدم 

-پری:یونگ سنگ تو خوبی؟؟؟

-نه

-رزو بده ببرم داخل

- نه میخوام پیشه خودم باشه

-جونگ:همتون برید داخل من برم ببینم چه خبره

-پری:باشه

همه رفتن داخل جونگ رفت به طرف یکی از مامورایی که اون جا بود اونم یه اقایی رو به جونگ معرفی کرد که مسوول پیست بود

-جونگ:میشه توضیح بدید چی شده؟؟؟

-معلوم نیس ؟؟؟؟؟؟بهمن اومده

-پس شما این جا چه کاره اید

-من مسوول اتفاقات غیر مترقبه نیستم

-شما که نمی تونید امنیت ادمایی رو که میان تو پیستتون تامین کنید بهتره در این جا رو تخته کنید

-مراقب حرف زدنتون باشید

-اگه تو وظیفتو بدونی من حرف زدنو بلدم

-همین الان از این جا برید بیرون

-دو تا خواهرای من زیر اون بهمنن یه تار مو از سر یکیشون کم بشه خودم تو همین پیست چالت می کنم پس بهتره هر چه زودتر از زیر اون برفا درشون بیاری تا خودتو نکردم اون تو حالیت شد؟؟؟؟؟؟؟

و بدون این که منتظر جوابی از اون باشه رفت و درو محکم به هم کوبید  قدم می زد و می رفت طرف ساختمون فکر و خیال دیوونش کرده بود  هر قدم یه فکر تازه کلافه شد بود تا وارد شد به طرف اتاقه دخترا رفت

-زینب :چی شد ؟؟؟

-هیچی یونگ؟؟وویونگ؟

-پری:یونگ سنگ تو اتاقه خودشونه رزو بغل کرده و گریه می کنه وویونگم دیوونه شده به یه جا خیرس و یه چیزایی زمزمه می کنه که هیچ کی نمی فهمه

-من برم ببینم این دوتا...

-برو پیشه وویونگ یونگ سنگ از پسه خودس برمیاد

-باشه

جونگ رفت به طرف اتاقه وویونگ و دستشو گذاشت روی دسته در یه نفس عمیق کشید و درو باز کرد و رفت داخل

نشسته بود روی زمین زانوهاشو تو شکمش جمع کرده بود و گریه می کرد

جونگ رفت و نشست روبه روش

-خوبی

-جونگ مین نمی تونم نمیشه نمی تونممممممممم

-هی پسر اروم باش بگو ببینم چته

-اگه اگه از زیر برفا درش نیارن اگه پیداش نکنن اگه دووم نیاره اگه...

-بسه بابا هی اگه اگه راه انداخته اون قوی تره این حرفاست

-اون همه برف با کسی شوخی نداره

-منم با تو شوخی ندارم الانم پاشو استراحت کن

- نمیخوام نمی تونم

-کارت به بیمارستان می کشه خوددانی

پتو رو زد کنار و خوابید روی تخت

-چه کار می کنی؟؟

-نکنه انتظار داری با این حال تنهاتم بذارم

-کاری داشتی بیدارم کن البته اگه تونستی

وویونگ

خدایا چرا این قدر باید عذاب بکشم چرا یه روز با بی درد سر نیست چرا این قدر عذاب ویدا چرا این قدر لجبازی اگه نیومده بودیم این جا این طوری نمی شدی ویدا من بدون تو نمی دونم بهم قول بده سالم از اون جا بیای بیرون ویداااااااااا خواهش می کنم تنهام نذار بیا و پیشم باش خدایا خواهش می کنم بهم برش گردون من بدونه اون می میرم

داشت این حرفارو با خودش تکرار می کرد که چشاش سیاهی رفت و از هوش رفت

جونگ مین بلند شد  رفت طرفش

-وویونگ جانگ وویونگ

چند بار زد تو صورتش 

-هیییییییییییییی وویونگ

بلند شد و با پذیرش تماس گرفت

-.....

یه مریض بد حال داریم از هوش رفته

-......

-بله ممنون هر چه زودتر

چند دقیقه بعد اورژانس اومد و وویونگ و معاینه کرد بهش سرم زدن و چند تا امپول

-از شوک بوده تا فردا هم بیدار نمیشه

قرصارو گرفت طرف جونگ مین

-اگه دیدین خیلی به خودش فشار میاره و بی تابی می کنه اینارو بهش بدید اگرم نخورد تو  ابش یا ابمیوه حل کنید بهش بدید

-ممنون

-خواهش می کنم

پری و اذین اومدن پیشه وویونگ تا جونگ مین بره و دوباره خبر بگیره

جونگ مین بعد از این که با دخترا حرف زد از اتاق رفت بیرون  و لابی هتل و رد کرد و دوباره سرما وجودشو فرا گرفت




طبقه بندی: love can come in to your heart so slow،

تاریخ : 1392/04/22 | 10:57 ب.ظ | نویسنده : marzy | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.