تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - love can come in to your heart so slow.p.28

همه سوار شدن و راه افتادن

تمام طول راه هر دو ساکت بودن تا زمانی که ویدا شروع کرد حرف زدن

-مرضی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-هوم!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟

-ناراحتی

-نوچ

-پس این چه قیافه ایه به خودت گرفتی

-هیچی

-مرضی؟؟

-بله

-اههههههههههههههه بنال چته دیگه

-هیچی بابا

همین طوری داشتن با هم بحث می کردن که رسیدن به یه ترافیک همشون پشت یه ترافیک خیلی سنگین گیر کرده بودن

-مرضی:چه خبره؟؟

-نمیدونم

-همون موقع جونگ مین و وویونگ اومدن طرفشون

-جونگ:گوه ریزش کرده برای همین راه بستش

-وویونگ:حالا چه کار کنیم

-جونگ:می مونیم تا باز شه دیگه

-مرضی:نه بر می گردیم هتل

-هوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-برمی گردیم هتل این راه حالا حالاها باز نمیشه

-ویدا :راست میگه بر می گردیم

-وویونگ: راست میگه تابدتر نشده برگردیم می مونیم تا اوضاع بهترشه

-باشه من برم به بقیه بگم

-باشه ما هم بر می گردیم

-باشه

همون راهی رو که اومده بودن از راه فرعی برگشتن و مسلما بیشتر طول می کشید وقتی رسیدت هتل همه خسته بودنو نزدیکای صبح بود همه رفتن توی اتاقاشون و گرفتن خوابیدن

Vidas room

درو باز کردن و خودشو سام و وویونگ رفتن داخل  سامو گذاشت روی تخت و خودشم رفت لباساشو عوض کرد و رفت طرف سام لبخندی زدو موها توی صورتشو زد کنار و پیشونیشو بوسید

-منم میخوام

برگشت و وویونگو نگاه کرد

-ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-یعنی چی فقط سامو بوس می کنی منم میخوام

-بگیر بخواب که شدیدا روت تاثیر گذاشته

-خو منم میخوام

-تو بی جا می کنی انگار الکیه

-دلت به حالم نمی سوزه

-اصلاااااااااااااااااااااااااااا

-خیلی بد جنسی

-دقیقا

و اونم روی تخت دراز کشید و توی افکاراتش غرق شد و به زندگیش فکر می کرد زندگی که الان جز تکرار چیزی نبود اهی کشید و تکونی خورد تا این فکرارو  از ذهنش بیرون کنه اما بازم هجوم افکار به ذهنش امونش ندادن و همراه افکارش اشکاشم به صورتش هجوم اوردن و با همون اشکا خوابش برد

Marzys room

وارد اتاق شدن و همشون از خستگی پهن شدن روی تخت یونگ سنگم بدون این که لباساشو عوض کنه خوابش برد

مرضی پتو رو داد روی هردوشون و رفت توی بالکن روی صندلی هایی که اون جا بود نشست و زانوهاشو بغل کرد نمی دونست چه قدر اون جا مونده ولی یه صدایی اونو به خودش اورد

-به چی فکر می کنی؟؟؟؟

برگشت و جونگ مینو درحالی که میله های بالکن و گرفته بودو به ماه تو اسمون خیره شد بود دید

-تو این جا چه کار می کنی؟؟؟

-همون کاری که تو می کنی

مرضی هم ساکت شد

-به چی فکر می کردی

-به همه چیز

-میدونی چه قدره که این جایی

-نه

-دقیقا سه ساعته که نشست این جا

-تو از کجا میدونی

-اومدی من نشسته بودم توی بالکن  این قدر توی فکر بودی ندیدیم

-واقعا؟؟

-اره

و بازم سکوت

-مرضی میتونم یه سوالی بپرسم؟؟؟

-اوهوم

-ویدا جدیدا چش شده؟؟؟ بد اخلاق شده کار نمیره با تو دعوا می کنه سر سام داد می زنه چیزایی که من هیچ وقت ازش ندیده بود

-از دستش ناراحت نشو

-نیستم فقط نگرانشم

-نگران نباش گندیه که خودم زدم خودمم جمعش می کنم

-چی؟؟؟

-هیچی تو خودتو ناراحت این چیزا نکن  اگه نمیخواستم کاری کنم الن دیگه واقعا نمیشه باید اون کاری رو که میدونم و انجام بدم

-چه کاری؟؟

-هیچی؟؟؟ باید با یکی از دوستام حرف بزنم اون میتونه درستش کنه

-کیه

-بقیشو بعدا میگم من برم بخوابم تا چند ساعت دیگه همه بیدار میشن

-خوب بخوای

-تو هم.... راستی تو این جا چه کار می کردی

-مثل تو فکر می کردم

-و به چی؟؟؟

-هیچی همین طوری؟؟

-منو گول نزن

-میخواستی بخوابی

-باشه نمیخوای بگی نگو فقط برو تو بخواب هم خسته ای هم سرما میخوری

-باشه شب به خیر

-شب به خیر

هردو به اتاقاشون برگشتن و همدیگه رو با افکارشون تنها گذاشتن

یه غلطی توی تخت زدو چشاشو مالوند تازه چشاش داشت به نور اتاق عادت می کرد که صدای جونگ مین و از پشت در شنید

-اهههههههههههههه یالا دیگه ویدا سه ساعته داریم در می زنیم خواب زمستونی نرفتی که پاشو

یه نگاه به دورو برش انداخت سام و وویونگ هنوز غرق خواب بودن پاشد درو باز کرد و

-چیه جونگ مین کله ی سحر بذار بخوابیم

-چی چی کله ی سحر ساعت یک و نیمه پاشد بریم میخوایم بریم پائین

ویدا یه نگاه به ساعت کردو خمیازه ای کشید

-جونگ مین خروس بی محل تر از تو ندیدم ما تازه ساعت 6 صبح خوابیدیم

-خوب که چی پاشین بریم کیف میده

- باشه تو برین ما هم اماده میشیم میایم

-منتظرما

-باشههههههههه

جونگ رفت و ویدا هم وویونگو بیدار کرد

-وویونگگگگگگگگگگگگگ

-بیدارم

پس چرا بلند نمیشی

-الان بلند میشم

-ویدا:سام عزیزم

اروم چشاشو باز کرد و

-صبح به خیر جوجه پاشو دیگه میخوایم بریم برف بازی

چشاش برقی زد و سریع پتو رو کنار زد

-اخخخخخخخخخخخخخخخ جون

-پاشو صورتتو بشور تا بریم

با تمام سرعت بلند شد و پرید توی حموم

-تو هم میدونی چه جوری باهاش کنار بیایا

-دیگه دیگه تو هم پاشو اماده شو

-باشه

اماده شدن و رفتن پائین پیشه بچه ها همه دور میز نشته بودن و داشتن صبحونه میخوردن سام با دیدن رز شروع کرد به دویدن و رفت طرفش اروم ماچش کرد

-چه طوری سام؟

-خوبم

-بیا بشین بخور

-باشه

همه صبحونشونو خوردن و رفتن و سایلشونو تحویل گرفتن

-جونگ:خوب حالا کی یادمون میده؟؟؟

-یونگ:معلومه دیگه مرضی

-شرمنده اخلاق ورزشیتون من باید رزو بگیرم

-ویدا:بدش من

-نمیخواد تو که خودت بهتر من بلدی یادشون بده دیگه

-نه تو یادشو....

-یالا من تو این کوه بچمو دست هیچ کدومتون نمیدم

-مرضی

-ها شما برید من نگاتون می کنم

-باش

همه مشغول شدن و هی فرت فرت میخوردن زمین ویدا غش کرده بود از خنده نشسته بود رو زمین و به جونگ مین که برای بار هزارم افتاده بود زمین می خندید

-اههههههههههههههههههههههههه اصلا تو چه معلمی هستی ؟؟ نمیتونی یاد بدی

-تو چه شاگردی هستی این قدر خنگی

-ویداااااااااااااااااااااااا

-ها چیه

-اصلا من نمیخوام یاد بگیرم میرم پائین

همون جوری راشو گرفت رفت پائین

همه دهنشون باز مونده بود اخه با همون کفش اسکیت رفت این قدرم خوب می رفت

-خوبه عصبانی شد خوب رفت

-خودش بود

-ویدا:مطمئن باشید خودش بود

و همه برگشتن پائین تا به جونگ مین رسیدن همه سوتو دستشون رفت هوا

-مرسییییییییییییییییییییی خیل خوب اومدیا

-ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-با الاغ که از اون بالا نیومدی

-راست میگین ها

-خودش حواسش نبود

مرضی اومد طرفشون

- افرین نه بابا تلاش کنید در اینده یه چیزی میشید

-ممنون

-خسته شدین بریم یه چیزی بخوریم

-ویدا:من خسته نشدم

-مرضی:خوب

-من میخوام هنوز بازی کنم

-باشه بازی کن

-تنها???????

-یونگ:نه با مرضی

-مرضی:چییییییییییییییییییییییییییی؟

-بچمو میدی به من میری بازی

-عمرااااااااااااااااا مال خودمه به هیچ کدومتون نمیدم

-یونگ:من باباشما

-باشی

-اذیت نکن

-تو اذیت نکن

اومد بره عقب خورد به پریسا از جلو هم یونگ سنگ رزو از بغلش گرفت

-غیر زور با هیچ راهی دیگه ای نمیشه با تو مقابله کرد

-هو یونگ سنگ

-جانم

ویدا اومد دستشو کشید و گفت

-یه ذره هم بذار باباش بچه داری یاد بگیره منوتوبریم بازی




طبقه بندی: love can come in to your heart so slow،

تاریخ : 1392/04/21 | 10:57 ب.ظ | نویسنده : marzy | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.