تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - love can come in to your heart so slow.p.23

 

-شما؟؟؟؟؟؟

-من همونیم که خیلی باهاش حساب داری

-گفتم شما؟؟؟

-بیا به این ادرس ....اون جا با هم صحبت می کنیم

-گفتم شما

تو راه همش به این فکر می کرد کیه اونی که این همه بلا سرش اورده کی به خودش همچین اجازه ای داده اونو از رویاهاش دور کنه یا همین فکرا رفتو وقتی ایستاد دید جلویه یه ویلا خیلی بزرگ زده رو ترمز

از ماشین پیاده شد ماشینو قفل کرد و رفت طرف در هنوز دستش به زنگ نرسیده بود که در خودش باز شد  رفت داخل

پله هارو رفت بالا در باز بود رفت داخل تو خونه هیچی نبودجز یه دست مبل و یه میز کنارش که یه بطری مشروب و دو تا لیوان کنارش بود یه صدایی از بالا اومد

-بالاخره زما ن این شد که منو تو همدیگه رو ملاقات کنیم

-نمی تونم بگم مشتاق بودم اما باید بفهمم تصویر پشت این صدا کیه؟؟

-انتظارت به پایان رسید

صدای پای دو نفر از پله ها اومد و یه دخترو یه پسر اومدن ویدا تعجب کرده بود اما اصلا به روی خودش نیاورد

-ویدابا خودش:اون؟؟ این جا؟؟ اشتباه می کنم....

پسره به دختره اشاره کردو اونم با یه لبخند کریح و قرو اطفار اونارو تنها گذاشت

-اونی که رفت جلد من بود

-جلد؟؟

-نگو که انتظار داشتی یه پسرو ببینی

-نداشتم ولی تعجبی هم نداره از ادم کثیفی که به خودش اجازه میده هر کاری کنه همه چی برمیاد

-خوب شناختی برای رسیدن به بهترین ها هر کسی رو سر رام باشه بر می دارم حتی تو دکتر لی

-تو دانشگاه ادم بهتری به نظر میومدی

-اون جا دانشگاه بود...این جا هم که ...

نشست روی مبل

-که می بینی  خونه ی منه تازه خریدم تو که کشیدی کنار من پیروز شدم و با جایزش اینو خریدم اوردمت این جا تو هم تو خوشحالیم شریک باشی بشین

-مفت چنگت نیازی به اینا ندارم عیشو نوشتم با جلده ه.ر .ز.ت خوش باش

اومد بره بیرون که صداش زد

-تو خوشی ما شرکت نمی کنی مشکلی نیست فقط می خواستم بگم که از اون چیزی که فکر می کنی خطرناک ترم  حواست به خودتو  اطرافیات باشه خیلی تو خطرن چون حواسم بهت هست کافیه دست از پا خطا کنی

-منم نیومدم ان جا شمایل تورو ببینم اومدم بگم انتقامه همه چیزو از حلقومت می کشم بیرون حواست به خودتو و جلدت باشه شب خوش

لبخند اعصاب خورد کنی زدو رفت

-این دختر عجیب ترین چیزیه که تو عمرم دیدم

و شیشه ی مشروبو کوبوند رو زمین

دختره سریع از توی اتاق بغلی اومد بیرون....

بی هدف توی خیابونا چرخ می خورد به یه پارک رسید نفس کشیدن براش سخت شده بود پیاده شد و تمام ریه هاشو پر هوا کردو داد بیرون یه نگاه به اطرافش انداخت وقتی دید کسی غیر خودش اون جا نیست با بلندترین صدایی که داشت فریاد زد

این قدر داد زد که دیگه صداش درنمیومد گلوش می سوختو جون دیگه ای تو بدنش نمونده بود همون موقع برفم شروع کرد به باریدن اما هیچ فرقی به حالش نداشت همون جا نشست دقیق نمی دونست چه قدر اون جا مونده اما وقتی بلند شد بره ساعت حدودای سه و چهارصبح بود بعد تازه یه نگاه انداخت ببینه کجاست و از چه راهی باید بره خونه  از اون پارک تا خونه حدودا سه ربع ساعت تا یه ساعت راه بود سوار ماشین شدو رفت

ساعت حدودای شش و هفت صبح بود که دید یه چیزی رو پیشونیشه دستشو برد طرف پیشونیش که یه دستی مانعش شد  به زور چشاشو باز کرد

-مگه نگفتم داخل نیاین

مرضی خندید و دستمال روی پیشونی ویدا رو عوض کرد

-با تواما؟؟؟؟؟!!

-من وویونگ نیستم که زودی قهر کنم برم جیغ و داداتم زیاد دیدم پس عادیه فعلا بگیر بخواب

-پاشو برو بیرون

-هه هه ترسیدم .... ریحان کجا موندی بیا دیگه

-اومدم

یه سورنگ تو دستش بود

-ویدا:این چیه؟؟

-خفه تب کردی

-لازم....

قبل از این که ویدا بخواد حرفی بزنه اون کار خودشو کرده بود

-چرا زیر برف موندی که الان 40 درجه تب کنی دختر دیوونه ای یا از تیمارستان فرار کردی؟؟؟

-هردو گزینه

-دیوو...

-نونا

خواست بلند شه که مرضیو ریحان جلوشو گرفتن یه چشم غره ای به هر دو رفت که دیگه کسی نتونست کاری بهش داشته باشه

-ویدا:بیا این جا ببینم نونا تو چرا نخوابی؟

سام اومد کنار تخت ویدا نشست

-نونا حالت خوب نیست؟؟؟

-نه خیلی هم خوبم

چشاشو ریز کرد و به سام نگاه کرد

-نگو که تا این موقع بیدار موندی؟؟

-نونا اگه حالت خوبه چرا خاله ریحان بهت امپول زد

-همین جوری عزیزم تو چرا نخوابیدی؟؟؟؟

-خوابم نبرد

-میای تو بغل نونا بخوابی؟؟

-اوهوم

-بیا ببینم

خودشو تو بغل ویدا جا دادو اروم خوابید

-فکر خودت نیستی فکر این بچه باش این قدر ترسیده بود که...

-میدونم شما هام برید حاله من خوبه پاشو برو پیش رز الاناس که از خواب بلند شه ننشو بخواد

-پری پیششه بیدار شد خبرم می کنه

دستشو گذاشت رو پیشونی  ویدا

-هنوز تب داری صبح باید بریم دکتر

-میخوای دکترو ببری دکتر؟؟؟

-دکتری که ندونه چه جوری باید از خودش مراقبت کنه رو اره

-پری: مرضی رز بیدار شده

-پاشو برو

-استراحت کن صبحم هیچ اما و اگری تو کار نیست میای دکتر بدون هیچ حرفی

-من.....

-گفتم بدون هیچ حرفی گفتم ریحان برات غذا بیاره شام نخوردی.. میخوری تا ته ویدا افتاد؟؟

-نه

-می افته وگرنه میام میریزم تو حلقت میخوریش من رفتم رز که خوابید میام(تعجب نکنید من عصبانی بشم بدتر ویدا میشم)

-باشه

مرضی رفت ویدا سامو بیشتر توی بغلش فشار داد

-معذرت میخوام که ترسوندمت عزیزم

موهاشو بوسید وپتو رو داد روشو هر دوخوابیدن

صبح که بیدار شد سام پیشش نبود به کناره دستش یه نگاهی کرد ریحان همون جا خوابش برده بود پتو رو داد روشو از اتاق اومد بیرون

-مرضی:صبح عالی به خیر

-سام رفت؟؟؟؟؟؟؟

-اول علیکم سلام صبح شما هم به خیر  دوم بله تشریف بردن سوم بعد از این که صبحونتونو میل کردین اماده میشید میریم دکتر چون هنوزم تب داری

-تو از کجا میدونی

-دو دقه پیش بالا سرت بودم

-من دکتر.........

-گفتم بدون هیچ حرفی

-رز گناه داره(حالا یه بهونه اومده دستش ها)

-این همه خاله داره واسه چی ؟؟دو ساعت تا مابریم و برگردیم نمی تونن ازش مراقبت کنن ؟؟ اومدم اماده باش

-ویدا زیر پوستی:از دست تو مرضی به خدا دیوونه ای(نظر لطف شماست)

رفتن دکترو برگشتن فقط تب کرده بود که سه چار تا امپول خوردو کلی قرصو دارو براش نوشت دکتر اومدن خونه گیج خواب بود تا درو باز کردن

-پری:مرضی بیا این دخترت مارو پوکوند این قدر گریه کرد

مرضی پاکت دارو هارو داد دست ریحان 

-دوتاشو الان باید بخوره  ...اومدم پری

 و سریع رفت و رزو از پریسا گرفت

-ویدا:گفتم گناه داره

-حرف نباشه با این حالت می خواستی دکترم نیای

.................




طبقه بندی: love can come in to your heart so slow،

تاریخ : 1392/04/17 | 10:57 ب.ظ | نویسنده : marzy | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.