تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - love can come in to your heart so slow.p.22

مرضی رو از بیمارستان مرخص کرده بودن همه دور همه توی خونه ی ویدا بودن

-جونگ:بگو دایی اره دا....یی

-یونگ:اخه ادم عاقل بچم هنوز ماما بابا نمی تونه بگه میگی بگو دایی چی بت بگم اخه

-ویدا:کلا هول و عجله تو شما یه چیز عادیه

-حالا دایی هم نگفت بگه خاله ما قبول داریم

-این یکی دیگه درستش کرد

-گذشته از همه ی اینا باید بگه عمو

-بابا اصلا بچه من نمی خواد حرف بزنه  ولش کنید بذارید بخوابه

-سام:مرضی کی میگه سام؟؟؟؟

-خاله جون اینا خیلی عجله دارن رز که حالا حالاها نمی تونه حرف بزنه

-پس من کی میتونم به دوستام بگم که خواهرم می تونه صدام بزنه

-هر وقت تونست حرف بزنه عزیزم

-ویدا:راست میگه بچه.....

همون موقع گوشی ویدا زنگ خورد

-بله؟؟؟

-....

-شما؟؟؟

-.....

-گفتم شما

-........

-تو کی هستی احمق؟؟

-بوق ممتد تلفن

-مرضی:کی بود ویدا؟؟؟

-نمیدونم.... من میرم زود بر می گردم

-کجا؟؟

فقط با سرعت رفت بالا و اماده شد و  داشت با سرعت  از راه پله میومد پائین

-مرضی:ویدا کجا؟؟؟

-هر جا برو کنار اومدم میگم بهتون

-ویدا بگو داری کجا میری تا برگردی من دق می کنم

-اومدم میگم نگران نباش

-ریحان:ویدا باز دیوونه بازی در نیار بگو داری کجا میری

-زودی میام خدافظ

سام:نونا کجا میری؟؟

خم شد پیشونیشو بوسید و بغلش کرد

-میرم بیرون و زود بر می گردم

-قول ؟؟؟

-اره قوله قول

-نونا اومدی برام شکلات بیار باشه؟؟؟

-باشه

لپ ویدا رو ماچ کرد

-نونا مراقب خودت باش

-باشه عزیزم تو هم به موقع بخواب باشه؟؟

-چشم

-افرین

و بدون این که حرفی بزنه رفت توی پارکینگ و رفت به مقصدی که کسی ازش خبر نداشت اگر داشتن هر جوری بود نمی ذاشتن ویدا بره  به هر قیمتی نگهش می داشتن

 

ساعت از یکم گذشته بو اما ویدا هنوز نیومده بود هیچ کدومشون نخوابیده بود و همه نگران ویدا بودن رز گریه می کرد مرضی هم بغلش کرده بود و همین جوری که سعی می کرد اونو اروم کنه خودش دونه های اشک رو صورتش جاری می شد

-اروم رز بخواب عزیزم

-زینب:تو چرا گریه می کنی ؟؟

-سام:راست میگه خاله تو چرا گریه می کنی؟ نونا کجاست

-چیزی نیست ... سام تو که بیداری مگه نونا نگفت زود بخواب

-اما قول داد میاد برم شکلات بیاره میخوام شکلات بخورم و بخوابم

-مگه مسواک نزدی

-نه هنوز شکلات .........

-با خاله زینب برو مسواک بزن و بخواب صبح که بیدار بشی نونا پیشته باشه؟؟

-اما؟؟؟

-سام

-باشه

و با زینب رفت تا مسواک بزنه و بخوابه

-سام: مرضی یادت نره قول دادی رز امشب پیش من بخوابونی

-باشه میارمش پیشت

-اذین:بت میگم چی شده؟؟؟؟؟؟

-هیچی نیست

-پری :یه چیزی هست وگرنه تو گریه نمی کردی؟؟

-چیزی نیست شما برید بخوابید

-اذین:پس ویدا چی ؟؟

-من بیدارم

-اذین: خوابمون نمی بره؟؟

-وویوونگ:هر چی بهش زنگ می زنم جواب نمیده

-مرضی:نمی دونم چیزی نگفت

-وویونگ با صدای نسبتا بلند:مگه من نگفتم نذارید با کسی جایی بره مرضی مگه من نگفتم بپرس ازش کجا میره؟؟

-پری:صداتو برای ما نبر بالا برای خودش ببر که به هیچ صراطی مستقیم نیست

-ریحان:هم من هم مرضی پرسیدیم جواب نداد گفت برگشتم میگم

-شما هم گذاشتید بره

-مرضی:من حریفش نشدم تو هم بودی نمیشدی پس الکی شلوغش نکن

-وویونگ:خو الان ویدا کجاس؟؟؟؟؟

-تو دوست پسرشی و باید بدونی نه ما

-اههههههههههههههههههههههههه

یونگ سنگ اومد توی اتاق

-مرضی میای؟؟

-نه می مونم تا ویدا بیاد

-باشه

-شب میری پیش پسرا ؟؟؟

-نه میرم خونه

-برو پیششون تنها نباشی صبحم خواب نمونی

-نه میرم خونه ی خودمون

-باشه مراقب خودت باش  صبح زنگ می زنم بیدارت می کنم

- نه تو راحت بخواب

اومد رزو توی بغل مرضی بوسید و گفت

-خدافط بابایی فردا می بینمت(اصلا بهش نمیاد )تو هم مراقب خودت باش گریه هم نکن ویدا بزرگ شده خودش می دونه داره چه کار می کنه

-باشه خدافظ

از همه خدافظی کرد و رفت

همه ی پسرا دونه دونه خدافظی کردن و رفتن فقط مونده بودن دخترا و وویونگ  وویونگ نشسته بود و هی ویدا رو می گرفت که همشم خاموش بود

مرضی عرض خونه رو می رفت و میومد و ریحان طول خونه  رو  بقیه هم یا خودشونو به یه کاری سرگرم کرده بودن یا نشسته بودن فکر می کردن  ساعت از سه هم گذشته بود

-پری:بیاین بتمرگین سرگیجه گرفتم

-مرضی:بی خیال پری

همون موقع ویدا از در اومد داخل از سرو وضعش معلوم بود زیر برف مونده بوده

-وویونگ:ویدا کجا بودی؟؟

بدون توجه به همه راشو کشید و رفت

-وویونگ:با توام میگم کجا بودی؟؟؟؟؟؟

-مرضی :صداتو بیار پائین وویونگ

و خودش دنبال ویدا رفت بالا

-ویدا تا حالا کجا بودی هم مونو نصفه جون کردی

جوابی نشنید ویدا رفت تو اتاق و درو با تمام توانش بست

از بلندی صدای در رزو سام هر دوتاشون از خواب پریدن

رز زد زیر گریه و سامم با ترس از اتاق اومد بیرون چشاش پر اشک شده بود

-سام:مرضی نو ...نو..نو.. نونا چش بود؟؟؟

-هیچی عزیزم یه ذره عصبانی بود  تو برو بخواب

اما سامم زد زیر گریه

حالا مرضی نمی دونست سامو اروم کنه یا رز  رزو داد دست پری رفت کنار سام و بغلش کرد بردش توی اتاقش

-بخواب سام نونا عصبانیه صبح که بیدار شی درست میشه

اما مگه اروم میشد

-نه من می ترسم نونا هر وقت این جوریه یه چیزی میشه مرضی من می ترسم

سام عزیزم تو فقط بخواب باشه؟؟؟

-باشه

از گریه نفسش بند اومده بود و به هق هق افتاده بود

-بخواب پسر خوب

بلند شد و خواست چراغو خاموش کنه

-نه مرضی خاموش نکن میخوام روشن باشه

-چرا؟؟

-می ترسم

-میخوای امشب پیش ما بخوابی؟؟

-اوهوم

-پس پاشو بریم

سام از تخت پرید پائین و دست مرضی رو گرفت با هم رفتن توی اتاق مرضی  پریسا رزو خوابونده بود(خاله ی وظیفه شناسیه)سامم کنارش روی تخت خوابید ماچش کرد بعدم پری  پتو رو داد رو هر دوشونو با مرضی اومدن بیرون وویونگ هر چی ویدا رو صدا می زد انگار که نه انگار کسی تو اون اتاقه هیچ صدایی نمی اومد

-ویدااااااااااااااااااااااا میای بیرون یا من بیام تو؟!!!!!

-جانگ وویونگ اگه بیای تو قلم پاتو می شکونم اگه میگم می شکونم پس می شکونم برو بذار راحت باشم همتون برید و بذارید راحت باشم

-باشهههههههه

و  وویونگ با سرعت از خونه زد بیرون

-مرضی:ویدا تو چه مرگته این موقع صبح اومدی خونه تازه با همه هم دعوا داری

-همینه که هست شما هم برد بکپید حوصله هیچ کدومتونو ندارم

-ریحان:ویدا خواهرم.....

-ساکت ریحان میخوام بخوابم شما هم برید تو اتاقاتون بخوابید

و....................

 




طبقه بندی: love can come in to your heart so slow،

تاریخ : 1392/04/15 | 10:57 ب.ظ | نویسنده : marzy | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.