تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - love can come in to your heart so slow.p.21
ادامش 

یه کوچول بعد

مرضی پاشد رفت سمت دستشویی و ویدا هم دوید دنبالش درو باز کرد اما از پشت درو قفل کرده بود

-مرضی ......هوی مرضی....... چه مرگت شد باز....درو باز کن ببینم

مرضی درو باز کرد و اومد بیرون و همون جا ایستاد

-ویدا:چی شده باز تو که خیلی وقت بود حالت به هم نمی خورد؟؟؟

-نمیدونم میرم دراز بکشم سرم گیج میره

راشو کشید و رفت بالا

ویدا:امان از دست تو دختر

و رفت دنبالش درو باز کرد روی تخت دراز کشیده بودو سرشو گرفته بود

-سرتم درد می کنه؟؟؟

-ویدا ول کن تورو خدا بذار بکپم

-تا نگی چته از کپیدن خبری نیست؟؟

-هیچی سرم درد می کنه همین

-می ترسی؟؟؟؟

-ویدا بی خیال بذار بخوابم

-میگم می ترسی؟؟؟

-اره ههههههههههههههههههههه چرا نترسم ترسم داره

-خجالت بکش

-نمی کشم

-حالا تو از الان عذای یه هفته دیگه رو گرفتی

-اره هم عذا گرفتم هم می ترسم الان از هر شکری که خوردم پشیمونم راحت شدی برو بذار بخوابم

-ریحان از طبقه ی پائین:مرضی یونگ اومد

-مرضی:اومدممممممممممممممممممممم

-ویدا:قیافتو درست و کن برو جلو بیچاره

-چرا ؟؟؟

-خنده ی موذیانه ای کرد و :چون اون بیشتر تو می ترسه

-چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-چون اونم اون روز داشت می گفت از غلطی که کرده پشیمونه

و رفت بیرون و مرضی هم پشت سرش رفت پائین

-یونگ:سلام

-ویدا و مرضی:سلام

-خوبی چرا رنگت پریده؟؟؟؟؟؟

-چیزی نیست

-میخوای بریم بیمارستان

-نه بابا

-ویدا:حالش خوبه نگران نباش

-مطمئنید؟؟؟

-ویدا:اره بابا چته تو از در نیومده میگی رنگت پریده بشین

-مرضی:ویدا وویونگ کجاست؟؟؟چند وقته نیومده

-سرش خیلی شلوغه

-اخییییییییی گناه داره

-ویدا:یونگ شما چی؟ کاری کردین؟؟؟؟

-اره دارم از تمرین میام

-مرضی:خوب بود

-اوهوم

-خسته ای؟؟

-نه خیلی!؟؟

-خوبه

دوباره حالش به هم خورد و رفت طرف دستشویی

-یونگ:این حالش خوبه دیگه؟؟؟؟

-ویدا:همش از استرسه درست میشه

-یعنی تا یه هفته یه ریز میخواد بیاره بالا

-اگه اروم باشه نه

-شوخی می کنی ویدا ؟؟من دارم از استرس می میرم چه برسه به اون بیچاره

-پری:جای دعوا برین ببنین مردس زندس چی شد؟؟؟؟

-ویدا و یونگ:اههههههههههه باشه

-ویدا:خوبی؟؟؟

-نه

-چته؟؟

سرشو نزدیک گوش ویدا برد و یه چیزی گفت چشای ویدا هم برق زد و گفت

-اماده شید باید بریم بیمارستان

-مرضی:ویدااااااااااااااااااااااااااااا

-کوفت وقتشه

-مرضی:دکتر که گفت یه هفته....

-بیا برو اماده شو

یونگم فقط هاج و واج نگاشون می کرد  ویدا دستشو جلو صورتش تکون داد

-هی  هی یونگ سنگ ....هو یونگ سنگ

-ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-برو ماشینو روشن کن تا ما هم بیایم

-ها؟؟؟؟ باشه

-ویدا:مرضی اماده شدی ؟؟؟؟ بدو

- ویدا لباسم براش بیارم

-مگه ساکشو اماده نکردی

-چرا

- فقط همونو بیار

-باشهههههههههههه

-مرضی به خودت مسلط باش

-تو هم ساکت باش

-زود باش اوففففففففففففففففففففففففففففففففف

-اومدم

توی ماشین نشسته بودن و یونگ سنگ با بیشترین سرعت می روند

-ویدا:یواش تر بابا چته می ترسی بچت تو ماشین به دنیا بیاد

-ویدا الان وقت شوخی نیست

-شوخی نمی کنم اونقدرام که فکر می کنید عجله نداره اروم تر برو اینم که حالش خوبه البته فعلا

-ویداااااااااااااااااااا

سرعت ماشینو کمتر کرد و اروم تر می رفت ویداو یونگ هر کدوم چند ثانیه ای یه بار می پرسیدن حالت خوبه؟؟؟؟؟

-اهههههههههههههه بابا شما چه مرگتونه خوبم هی نپرسید حالم بد شد بهتون میگم

هر دوشون زدن زیر خنده

-باشه بخندین اسیا به نوبت  نوبت ما هم میرسه به شما بخندیم

-چته بابا رو اعصابت شدید تاثیر گذاشته ها

همون موقع رسیدن بیمارستان و مرضی  رو یه راست بردن اتاق عمل(بچم هم مثل خودم عجوله..... هه هه )

یونگ دم در رژه می رفت و ویدا هم داخل بود توی فکرای خودش بود که سرو صدا چند نفرو شنید

-جونگ:چی شد دایی شدم یا نه؟؟؟؟

-سلام

-جونگ: میگم چی شد ؟؟

-نمیدونم هنوز داخله

-کیو:نگران نباش

همون موقع ویدا اومد بیرون با یه لبخند شیطانی رو لبش

-ویدا:بالاخره فهمیدیم دختره یا پسر

-همه با هم:چی؟؟؟؟؟

-دختره

-یونگ:مرضی

-دارن می برنش بخش تو هم  بیا برو بچتو ببین

-هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میشه؟؟؟

-اره بیا بریم.................شما هم می تونید بیاین

-ای ول

همه با هم رفتن بچه رو ببین

-یونگ:این بچه منه؟؟؟؟؟؟

-ویدا:پ ن پ ماله پسر خاله ی منه

-جونگ:اخ جون دایی شدم

-ویدا:خدایی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم خاله شدم

-زینب:کلوچه ی خاله چه قد کوچولویه

-پری:از مرضی خوشگل تره به خالش رفته

- ننه بابا نداره که به تو بره

-یونگ:پس کنید بابا ویدا بریم پیش مرضی

-بریم

همه رفتن تو اتاقه مرضی هنوز به هوش نیومده بود(همه بچمو دیدن غیر خودم گریههههههههههههه)

-یونگ:به هوش نیومده

-ویدا:کلا خانوادتا هول تشریف دارین

-ویداااااااااااااااااااااا

-درد به هوش میاد دیگه تا اثرات دارویه بیهوشی از بین بره صبر داشته باش بابا الااله الا الله

-باشه

تو همین سرو صداهاشون بود که مرضی چشاشو باز کرد همه به سمت تختش هجوم بردن

-خوبی؟؟؟؟

-ویدا:بکشین کنار ببینم چه خبره

- مرضی خوبی ؟؟؟

- سرم خیلی سنگینه

-چیزی نیست

-مرضی:رز کجاست؟؟؟؟

- الان میارنش

برگشت طرف بقیه

- شما هم تشریف ببرید بیرون دورش باید خلوت باشه تا من برم نی نی مونو بیارم پیش مامانش

 




طبقه بندی: love can come in to your heart so slow،

تاریخ : 1392/04/15 | 10:55 ب.ظ | نویسنده : marzy | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.