تبلیغات
◎ FunYa♥i◎ - TIRED OF LOVE
سلام خوب هستید
ببخشید ی مدت نبودم
خوب با یک وان شات اومدم صد درصد ماله من نیست کاره شاگرده عزیزم رویاست ولی من خیلی تغییرش دادم و میخوام نظره شما رو هم بدونم پس نظر فراموش نشه
رمز دارشم کردم چون این فیک خصوصیه فقط به بعضی دوستان رمزو دادم و البته هر کی بخواد بهش میدم
دیگه بیشتر حرف نمیزنم اها ی چیزه دیگه رویای با تو بودن رو هم امروز اپ میکنم
برید ادامه

ی توضیح کوچیکم بدم قسمت های قرمز فکره هائه است و قسمت های ابی افکاره هیوکی

رمز این پست رو برداشتم وبه بخاطر بعضی دوستان اوردمش بالا که اونایی که نخوندن هم بخونش

Tired of love


:چی ؟؟
:خستمه !
:اخه...من !!هیوکی میشه واضح حرف بزنی من نمیفهمم!
:دیگه نمیتونم خستمه !!نمیخوام تا مدتی برم رو صحنه.
:نمیشه!!برنامه ها اجراها !!مدلینگ ما برنامه ی این مدت رو قبلا ریختیم اخه چرا؟؟
:میرم خونه هائه!
:ها؟؟من چیکار کنم
:مگه مدیرم نیستی ؟حلش کن
: بیخیالی از اتاق بیرون رفت و درو بست
:اخه چش شده ؟؟لعنتی چرا همش منو توی دردسر میندازی !؟
سوار ماشینش میشه و سرشو روی فرمون میذاره :هائه بازم توی دردسر میوفته به خاطر من !ولی چرا نمیفهمه ؟چرا نمیبینه ..!
....
:یکدفعه ؟؟نه نمیشه !!
:میدونم اقای کیم ولی گفته نمیتونه !نمیخواد بخونه و نمیخونه !
:قرار داهایی که داره رو چیکار کنیم؟
:شما میتونین درستش کنین ! این بار هم کمکم کنید خواهش میکنم  باهاش حرف میزنم تا دیگه از این اتفاقا نیوفته
خیلی عصبانیه میتونم ببینم که دارم قرمز میشه :
:برو باهاش حرف بزن تا ببینم چیکار میتونم بکنم شاید جونسو رو جاش فرستادم!
تعظیم کردم با اینکه از این کار نفرت دارم
:ممنونم... خیلی ممنونم !
...
پسره ی احمق ...
جلوی خونش ماشینم رو پارک کردم و زنگ در و فشار دادم چند لحظه بعد ایفون رو جواب داد
:کیه؟
:منم  باز کن
در و باز کرد و وارد خونه شدم جلوی ورودی ایستاده بود
:سلام
:هیچ میفهمی چیکار داری میکنی ؟
:چرا اینقدر عصبانی هستی ؟
اره لعنتی خیلی عصبانیم خیلی
:کیم عصبانی شد خیلی عصبانی شد  نمیخوام چیزی که اینقدر براش زحمت کشیدی رو یک شبه ازت بگیرن نمیخوام موقعیتت رو از دست بدی
با بیخیالی ب سمته اشپزخونه رفت
:قهوه میخوری ؟
عصبانی بودم با عصبانیت روی مبل نشستم و منتظر شدم تا از اشپزخونه بیاد بیرون و جلوم بشینه بالاخره از اشپزخونه بیرون میاد و جلوم میشینه و قهوه رو جلوم میذاره
ببین هیوکی ما چند ساله باهمیم میدونم عاشق خوندنی و چقدر براش تلاش کردی
ولی احمق تورو بیشتر دوست دارم
:داری به چیزی که میخوای نزدیک میشی به ستاره شدن نباید ولش کنی
:نمیخوام !دیگه نمیخوام کسی من رو ببینه !بس کن هائه!
:نگرانتم میفهمی هیوکی ؟
:اره میفهمم تنها چیزی که همیشه نگرانشی همینه تو دردسر نباشی
چی گفت ؟واقعا دربارم اینجور فکر میکنی هیوکی ؟
:هیوکی کنسرتت قراردادت طرفدارات همه رو داری از دست میدی میفهمی ؟میخوای چیکار کنی ؟
:خستمه دیگه نمیخوام بخونم میخوام بکشم کنار میفهمی نه تو نمیفهمی !
هائه با چشمای پر از اشکش بهش خیره میشه و زیره لب زمزمه میکنه
:بی انصاف
بلند میشه و از خونم بیرون میره و خیلی اروم درو میبنده سرمو میندازم پایین قلبشو شکستم نباید اینجوری بهش میگفتم
...
وارد خونش میشه و روی مبل میشینه و به عکس بزرگ هیوکی روی دیوار خیره میشه
واقعا نمیفهمی من نگرانتم ! هرکاری کردم تا به خواستت برسی !برام مهمی ...هدفت برام مهمه ....اینکه...اینکه...
بلند میشه و به سمته عکس میره و دستشو روی چهرش میذاره
که توی قلبمی ..که دوستت دارم !
.....
قرار دادم رو بستم و خسارتش رو پرداخت کردم یک هفته از اونهمه شلوغی میگذره  یک هفته بدونه هائه حتی برای خدافظی نیومد.هر چیزی که مربوط به دوران کاراموزیم میشه رو یادمه سفارشاش زورگویی هاش لحن محکمش وقتی انگشتاشو توی انگشتام قفل میکرد و میگفت هیوکی بهترینه
انگار برای زندگی به انرژی نیاز دارم... به هائه نیاز دارم!! باید ببینمش


کلیدارو از روی میز بر میداره و از خونه بیرون میزنه توی راه فقط به هائه فکر میکنه جلوی خونه ی بزرگش نگه میداره و از ماشین پیاده میشه
....
روی مبل میشینه
هنوزم درو دیوار اینجا پر از عکسای منه!
:خوبی هیوکی ؟
:نه
:چرا مریضی چیزیت شده ؟
:نه !دلم برات تنگ شده بود
بهم خیره میشن
هیوکی دستشو بالا میاره و جوی هائه میگیره
:بگو هیوکی بهترینه بهش احتیاج دارم
هائه بهش لبخند میزنه :تو همیشه بهترینی!
باید بگه ولی نمیتونه
:هیوکی هنوزم دیر نیست
:چرا توی این یک هفته بهم زنگ نزدی؟
هائه به چهره ی غم زدش نگاه میکنه
:نیاز داشتی تنها باشی بهش نیاز داشتی
:به اندازه ی کافی بخاطر این شغله کوفتی تنهام
:نستی
:هستم حتی توئم نمیبینم
:چی گفتی؟
سرشو پایین میندازه
:هیچی..
:دوباره تکرارش کن
با عصبانیت از روی مبل بلند میشه وبه سمتش میره هیوکی بیشتر توی مبل فرو میره
سرشو به گوشش نزدیک میکنه
:تمامه اینجا پر ازعکسای توئه اونوقت تو میگی ...
هیوکی سرش رو بالا میاره وبه چشمای قرمزش خیره میشه
دیگه نمیتونم تحمل کنم
لباس هائه رو میگیره و به خودش نزدیکش میکنه و لبهاشو با لبهاش میپوشونه!منتظرمیشه تا هائه هلش بده ولی ...به بسته شدن چشمای هائه نگاه میکنه  چشماشو میبند و جلو تر میاد و توی اغوشش قفل میشه  دستاشو دورش حلقه میکنه و لبهاش رو میبوسه
لباش روجدا میکنه ولی چشماشو بسته نگه میداره صدای نفس های هائه رو کنار گوشش میشنوه
اروم زمزمه میکنه
:حتی نمیدونی چقدر دوستت دارم !
اشکاش اروم سرازیر میشن
توی اغوشش فرو میره و از لمس احساسش لذت میبره
:من همیشه دیدمت و به فکرت بودم
:هائه من معذرت میخوام منو ببخش!
هائه رو در اغوشش محکمتر بغل میکنه
:به چشمام نگاه کن
سرش رو بالا میاره و به چشمای ناقذه هیوکی نگاه میکنه
:من دوستت دارم هائه
:منم...
جملش با برخورد لب های هیوکی روی لبهاش ناتموم میمونه ...!
.
.
وقتی بیدار میشه هائه کنارش نیست دوباره چشماشو میبنده و بعد از چند دیقه از اتاق بیرون میاد
:صبح بخیر!
از پشت نزدیکش میاد و بغلش میکنه
:خوب خوابیدی ؟
هیوکی بر میگرده و بغلش میکنه
:اره ولی هنوز خوابم میاد
:امم خوابالو ! بیا صبحانه امادست
و از بغل هیوکی در میاد
:هی کجا ؟
:بیا دیگه
:بوسم کو ؟
:بوس میخوای ؟
:اهم!
نزدیک تر میاد
:فقط همین ؟
:باید فکر کنم
به دیوار میچسبونش
:خوب هیوکی فقط بوس میخوای ؟
ب چشم های هائه ولبخندش نگاه میکنه
:اره فقط بوس
سرشو جلو تر میاره و زمزمه میکنه
:ولی من بیشتر میخوام
...
بعد از یک ماه خونه نشینی بالاخره میخوام با هائه برم سره قراره توی خیبابون منتظرشم که یهو از پشت روی کمرم میپره
:هائه
:بزن بریم هیوکی
دستمو میکشه و دنبالش راه میوفته همه چی ارومه متفاوت با همیشه اینبار عصبی نیستم نگران نیستم که مردم بشناسمنم دستای هائه رو دارم دست های هائه عشقشو و ایمانشو دارم
برای کسی که همیشه دوست دارم وجودم رو وسط میذارم زندگیم رو
جلوتر از من میدوه و یهو میایسته بر میگرده و دستشو میاره بالا

:هیوکی بهترینه
:یا داد نزن
ولی بازم داد میزنه وبلند میخنده
جلو میرم و بغلش میکنم
.
.

:بریم خونه هائه ؟
:اره من یکم خستمه
:از خواب خبری نیست
یا من کل روز داشتم کار میکردم
:به من چه
:دوستت دارم میمون عوضی
بازم میخنده  دستشو میگیرم و دوشادوشش راه میرم
به سمته اینده به سمته سرنوشت ...

THE END


خوب اینم از این امیدوارم خوشتون اومده باشه لطفا نظر یادتون نره ممنون
تا بعد بای





طبقه بندی: Eunhae-one shots،

تاریخ : 1392/05/26 | 01:18 ب.ظ | نویسنده : vida devil | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.